چشمانم هنوز تشنه ، دیدن توست ، قسمت چهارم
عفت خانم به دنبال جمیل به حیاط آمد ، دستی به موهای پسرش کشید و گفت ، هیچ میدانی امروز قرار است که دکتر پدرت را ببیند ؟ باشه مادر جان هر ساعتی که گفتی او را به مطب میبریم، _ به امین و زری هم تلفن زدم تا تنها نباشیم ، چون ناقص است لذا باید تو و امین هر دو باهم باشید تا در این مورد به شما فشار نیاید ، زیرا من خودم مریضم و فقط باید شما او را جابجا نمایید ، اگر چه بیماری او یک کهنه درد با داروی معین است ، اما ما به خاطر روحیه و تنوع، به بهانه دکتر رفتن، پدرت را بیرون میبریم ، باشه مامان ، فقط چند ساعت پیشتر بگو تا آماده باشم .
پدرم به علت قند پیشرفته و زخم عمیق حدود دو سال قبل پای راست خود را از دست داد ، اینجا بود که پدرم پس از جراحی و ترخیص به خانه آورده شد ، درست همان وقت بود که زری خواهرم و شوری در آغوش بابا شیون نمودند ، شوری به حدی در آغوش پدرم گریه کرد که پیراهنش از اشک ، کامل خیس شده بود و مادر را بر آن داشت که جامه بابا را از تنش درآورده و تعویض نماید .
پدرم روزی شوری را خطاب نمود و گفت تو و زری از جنس نور و رحمت خداوند هستید ، من با داشتن عروسی مثل تو ، هیچگونه کمبودی ندارم و به راستی محبت تو و زری دخترم چون دژ محکم و روحیه ای مضاعف است که مرا در مقابل این کهنه درد چون کوه استوار نموده است ، پدرم ادامه داد من و بهزاد رفیق و دوست صمیمی هستیم که سالها قبل صیغه ی برادری خوانده ایم ، که خداوند به واسطه قلب پاک دو خانواده ما را به هم گره زده است و خدا را شکرگزارم که زیباترین و مهربانترین را عروس من قرار داده است
نیمه دوم خرداد بود که شیدا موفق به کسب دیپلم گردید ، و با اینکه وقت زیادی برای مطالعه نداشت ، لذا بر آن شد تا در این زمان اندک که باقی مانده است ، دروس عمومی را نگاهی هر چند کوتاه و اجمالی ، کرده باشد ، به هر حال مصمم و با اشتیاقی بیشتر ، خود را برای شرکت در کنکور ، آماده میکرد.
جمیل که با شنیدن خبر قبولی دخترش ، شوق کم سابقه ای ، وجودش را احاطه کرده بود به میان محوطه روی صندلی کنار باغچه نشست و با یک شادی آمیخته با حزن چنین گفت : شوری جان ، عشق ابدی من کجایی ، عزیزم تو که سنگدل نبودی ، بیا نگاه کن ، دخترمون دیپلمه شده ، اگه بودی امروز برایش شمع روشن میکردی ، عود و بوی خوش فراهم میکردی و با وجودی ملکوتی ، فضا را عطر آگین میکردی ، به هوش باش همسر دلسوخته ات ، پنجره دل به سمت تو گشوده است ، کاش میدانستم کجا میشه ترا دید ، تا دیوانه وار به سراغت آیم زیرا بعد از تو کسی وجود ندارد .
حادثه ای غیر مترقبه : همچنان که بر روی کاناپه دراز کشیده و به روزهای طلایی گذشته فکر میکردم ، در دل با خود میگفتم : کاش بر وفق مراد و در جهت ارضاع و تسخیر دل غمدیده ام ، خورشید بخت تابنده میشد و آن شوری افسانه ای من در را باز میکرد و میگفت، جمیل جان غصه نخور ، اشک نریز که دوران هجر به سر رسید و اینک در کنارت هستم و در اعماق این مهم سیر و سفر میکردم که با صدای مادرم ، شیرازه افکارم بریده شد .
جمیل بدو بیا ، انگاری پدرت حالش ناخوش است . سراسیمه خودم را به بالین پدر رساندم ، آهسته به گونه هایش ضرباتی کوچک وارد نمودم ، که یکباره چشمان کم فروغش را گشود و گفت : جمیل تویی ؟ آره پدر جان منم ، بابای خوبم ، امیدم خوبی ؟ لبخندی زد و گفت : فدای شما ، آره خوبم ، فقط کمی گرسنه ام و احساس ضعف دارم ، فورا یک لیوان آب میوه ریختم و با قاشق به دهانش بردم ، که با دست به بیسکویت اشاره نمود ، یکی در دهانش گذاشتم، ادامه دادم و دومی را در کامش نهادم ، سپس با قاشق آب میوه در دهانش ریختم تا به راحتی از گلویش پایین رود ، هنوز قاشق دیگر را به دهانش نبرده بودم که سیاهی چشمانش ناپدید گردید و به یکباره سرش به سمتی رها شد ، بابا ، بابا ، جوابی نداد ، مادرم با صدایی بلندتر او را صدا زد ، اما حرکتی نداشت ، مادرم در گوشهایش جیغ زد ، اما پدر از دنیا رفته بود .
آری پدرم آن پشتیبان امن و همیشگی ، آن ستون زندگی و یاور خانواده چشم از جهان فرو بست . ساعتی بعد خواهرم زری ، عمه ها و خویشان به بالین پدر رسیدند ، روز بعد دوستان و همسایگان با دستان گرم و پر مهرشان پدرم را غسل ، تشییع و دفن نمودند .
بزرگمرد خانواده ، تنها حامی باوفا ، سپر بلای فرزندان به دیار حق شتافت و ما را در غم خود سوگوار نمود .
فراموش نخواهم کرد ، پدر مهربانم در حد توان بهترین لباسها را برایمان خرید میکرد، هنوز برخی لوازم ورزشی ، دفتر و نوشت افزارهای او را در کمد وسایلم به رسم یادگاری ، چون قاب عکسی زیبا در نهانخانه دل و جانم بایگانی کرده ام .
چندی است که در فکر ، خواب ، بیداری و خلسه پدرم را یاد میکنم و از دیدگانم اشک سرازیر میگردد... انگار کسی درب حیاط را میزند، خدایا این وقت روز کیه که در میزنه ، مادر ، مادر ، ما... سلام شوری ، تویی عزیزم ، کجا بودی ، جه دسته گل قشنگی ، واسه کی آوردی ؟ آخه ، بابا ، توی اتاق خودش خوابیده ، چه روبان قشنگی ، اما مشکی چرا ؟
_ واسه عمو امیر ، خدای من عکس پدر مرا به گردن انداختی ، چرا پیراهن مشکی پوشیدی ؟ بمیرم برای تو شوری جان ، چرا موهایت سفید شده ؟ عشق من ، بگذار ترا ببوسم ، بی وفا چرا دیر آمدی ؟ مادر ، مادر ، بیا ببین کی آمده ، شوری من آمده ، مادر ، کجایی ، بدو بیا ، امید من آمده ،
خدای من شوری چرا با شیون وارد خانه شد ؟ بمیرم ، این همه اشک چیه ، انگار آسمون بهار ، دلش گرفته بود ، شوری جان چرا منو تنها گذاشتی ؟ همسر با وفایم باید قول بدهی که تنهایم نگذاری ، شوری مرا در آغوش گرفت و گفت: همسر وفادارم ، تو بهترینی و باید منو ببخشی ، دستهایش را دور گردنم پیچاند و شیون را سر داد ، که من گفتم ، این فراق تاکی ادامه دارد ؟ که اشک می ریخت و میگفت این نیز بگذرد و گفت این بار برای همیشه در کنارت خواهم ماند ، در حالی که برایش آب میریختم، در را باز کرد ، که فریاد زدم صبر کن ، صبر کن با تو کار دارم ، شوری ، شوری ، شو ،،،،، به یکباره از خواب بیدار شدم ، مادرم و زری خواهرم بر بالینم نشسته و اشک میریختند. او و زری صورتم را بوسه زدند ، پاهایم را ماساژ میدادند، مادرم میگفت عزیزم خواب بودی ، فریاد میکشیدی و سر صدای تو ، شاید تا خیابان هم رسیده باشد ، فریاد کشیدم شوری تا چند لحظه پیش اینجا بود ، پس کجا رفت ،
مادرم میگفت جمیل بسه دیگه ، فکر نکن ، خودتو سرگرم کن ، تو داری خودتو به کشتن میدهی،
سپس به میان حیاط رفتم ، کنار باغچه ، درست همان جایی که من و شوری بارها کنار هم نشسته و برای یکدیگر عاشقی میکردیم
خدای من کسی از آینده خودش خبر ندارد ، همسر زیبایم پر کشیده و دیگر او را نمیبینم ، چه روزگار بی رحمی ، دیروز هم پدرم رفت ، من کسی را ندارم ، برای دخترم شیدا دلواپسم وگرنه انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم ،
فردا باید ساعت شش صبح از خواب بیدار شوم و شیدا را به حوزه امتحانی برسانم ، من خیلی وقت است که با شوق و هیجان غزل خدا حافظی را خوانده ام ، تنهاخواسته ام از این زندگی موفقیت شیدا دخترم میباشد
امروز جمعه من و شیدا از خواب بیدار شدیم ، هر کدام به فراخور اشتها ، صبحانه ای خوردیم و با عشق و امید تنها یادگار همسرم شورانگیز ، و من ، شیدای عزیز را به حوزه امتحانی میبرم ، حال ببینم ، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ، به هر حال ببینم شانس شیدا چگونه رقم بخورد ،
ظهر پس از پایان آزمون شیدا را میدیدم که با دیدن من تبسمی به زیبایی لبخندهای مادرش بر لب دارد ، رفتار ظاهریش جلوه ای از امید و موفقیت را بر چهره خسته اش به نمایش گذاشته بود .
از صبوری خوانندگان عزیز متشکرم ، ادامه دارد .......