وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

دلشدگان ستمدیده ، قسمت دهم ، عروس شدن نازی و آشتی منیژه

حمیدرضا رشیدی جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲، 13:44

آن روز پس از رسیدن به خانه ، بصورت تلفنی از جناب سرگرد تشکر و قدردانی کردم و از اینکه فرامرز جا خورده و ترسیده بود احساسی خوب و عالی داشتم لذا به منیژه تذکر دادم ، چنانچه از طرف فرامرز مراجعه شود بطور کامل بی اعتنا و همچنان طاقچه بالا گذاشته و رام نشود تا آن جوان چموش برای همیشه ادب شده باشد ، لذا گفتم که از چیزی واهمه نداشته باشد و خونسردی خود را حفظ نماید .در این حال مادرم به کمک نازی خونه رو گرد گیری می‌کرد و چیدمان لوازمی چون مبلها را به سلیقه خود جابجا می‌کرد، زیرا قرار بود خانواده داماد به همراهی زن عمو مراسم رسمی خواستگاری را انجام نمایند ، به مادرم گفتم از آنجا که ما از لحاظ مادی پشت گرمی جالبی نداریم از خرجهای اضافی خود داری نماید ، تا در خصوص جهاز نازی به مشکل برنخورده، اگر چه زن عمو گفته که نیازی به خرید آنچنانی ندارید و نیما با کمک خانواده اش تمام وسایل زندگی را دارد ، به هرحال باید تا رو به راه شدن نان آور خانه برادرم آرش ، رعایت حال خودمان را کرده باشیم .من با موفقیت امتحانات را پشت سر گذاشته و منتظر اعلام نتایج بودم . خانواده داماد به خانه ما آمدند ، پس از توافق ، تاریخ عقد نیز مشخص گردید ، آرش برادرم مغازه را به عمو تحویل داد و بابت لطف چندین ساله از او تشکر نمود . آرش با مادرم به حوزه نظام وظیفه معرفی و ریاست اعلام نمود که برابر قانون آرش شایسته از خدمت زیر پرچم معاف میباشد که متعاقبا کارت معافیت صادر و ارسال خواهد شد ، من در خونه نشسته و تلویزیون تماشا میکردم که تلفن به صدا درآمد ، منیژه با من حال و احوال نمود و گفت افق جون لطفا گوشی ؛ مادر بزرگ منیژه بود ، ضمن احوالپرسی گرم جویای حال مادرم شد و در خصوص حادثه پدرم اظهار همدردی نمود ، من نیز تشکر کردم ، گفت از اینکه منیژه را کمک و ساپورت نموده ای ممنونم و لطفا از جناب سرگرد که مانند یک برادر دخترم را کمک نموده سلام گرم برسانید ، مادر بزرگ منیژه گفت که پدر و مادر فرامرز به خونه ما اومدند و ضمن پوزش به لحاظ قصور ، از ما خواستن که در خصوص منیژه جواب مثبت بدهیم که من و دایی به اونا گفتیم که در وحله اول منیژه خودش باید راضی باشد . در ضمن پدر و مادر فرامرز کلی از شما تعریف و تمجید کرده اند، فرامرز که در آن جلسه حضور داشته عنوان کرده که وجود و شخصیت افق خانم باعث افتخار همه ماست و از اینکه دلسوزانه از منیژه حمایت نموده ، همه ما را دلخوش و امیدوار ساخته است .من که یک مرد هستم ، اعتراف میکنم که این دختر جوان به صلابت و قداست پنج برادر غیرت و تعصب دارد ، او خیلی با شجاعت و شهامت با خشونت سیستماتیک تلنگری بود تا ما را در جهت یک زندگی بهتر رهنمون و توصیه نماید . فرامرز اضافه نموده که اگر لازم باشد من بابت برخورد آن روز از افق خانم عذرخواهی و تشکر مینمایم ، مادر بزرگ منیژه اضافه نمودن که بابت این بزرگواری و ایثار جمع ما از شما قدردان و متشکر هستیم ، چنانچه افتخار بدهید از نزدیک شما را زیارت خواهیم کرد . من متقابلا تشکر کردم و گفتم که من کار مهمی واسه منیژه انجام نداده ام ، لذا حرص این را داشتم که چرا یک مرد از محبت و بزرگواری یک زن سؤ استفاده نماید وگر نه من خودم کلی مصائب و مشکل دارم و هیچگاه راضی نیستم که از جهت من خاری به دست همنوعی برود ، در ضمن مادر جان هروقت تشریف آوردید قدمتون رو چشم ما . آرش برادرم پس از مراسم خواستگاری و روشن شدن خدمت و اعلام معافی ، از خانواده خدا حافظی نمود و به مقصد اصفهان سفر نمود ، او قبلا با دوستش دارا هماهنگ نموده و دارا در ترمینال اصفهان جهت استقبال منتظر بود . خانواده نیما جهت برگزاری مراسم عقد از هر نظر آماده و ما منتظر حضورشان بودیم ، آن روز سر رسید و این دو جوان به عقد هم درآمده و ما همگی برایشان خوشبختی و سعادت آرزو نمودیم ، از آن روز به بعد مادرم هفته ای دو بار به دزفول میرفت ، تا لوازمی که خود در نظر داشت برای نازی تهیه نماید ، مهتاب و شوهرش از مادرم خواستند که هر گونه مشکل و کمبود را پذیرا و کمک می‌نمایند که مادرم تشکر نمود و گفت به لطف خدا مشکلی ندارم ، اگه پیش بیاید حتما به شما خواهم گفت . روزی سرزده و غیر مترقبه خانواده فرامرز و منیژه با دو ماشین زنگ خانه ما را به صدا در آورده و به خانه آمدند ، من و مادرم به آنها خوشامد گفتیم ، فرامرز در برابر من تعظیم نموده و خاضعانه عذرخواهی نمود ، من خطاب به او گفتم شما هم چون آرش برادرم هستید ، چنانچه کاری که موجب ناراحتی گردیده به بزرگی خود ببخشید و من قلبا جز خوبی ، چیزی در دل نداشته ام و از خداوند بزرگ موفقیت و سعادت شما را آرزومندم ، که فرامرز با صدای آرام به من گفت که من از سیگار دود کردن منیژه در حضور انظار ناراحت و گله مند بوده ام و گرنه از اولین لحظه آشنایی ، عاشقانه اونو دوست دارم ، که پس از صرف چای مرخص شدند ، من و مادرم از حضور آنها تشکر و به خدا سپردیم . من از اینکه آرش برادرم مشغول به کار است و سعادتی که مهتاب و نازی دارند و اینکه منیژه عاقبت به خیر شده احساس سبکی خاطر دارم و گویی پروردگار سعادت هر دو جهان را در دامنم گذاشته است . درست در همین ایام بود که یکی از دوستان قدیمی که با اوضاع من آشنا بود ، پیشنهاد نمود که چنانچه مایل باشم ، شبها از زنی سالمند ولی سالم هنگام خواب حضور داشته باشم حقوق خوبی خواند داد . دوستم گفت این زن سالم و از لحاظ حرکتی مشکلی نخواهد داشت فقط به خاطر دلگرمی و قرار به کسی نیاز خواهد داشت ، زنی است که هفت پسر و دختر دارد و غذایش را به موقع تهیه و در دسترس او قرار خواهند داد ، مادرشان از مدتها پیش زندگی در خانه خود را به لحاظ خاطرات جوانی و زندگی با همسرش را اینگونه انتخاب کرده و زندگی تنهایی را به زیستن در جمع ترجیح داده و اینگونه بهتر در آرامش میباشد که فرزندانش رضایت مادر را ارج می‌گذارند، در نتیجه کسی را می‌خواهند که شبها مادر تنها نباشد ، من نیز گفتم با مادرم مشورت میکنم و در صورت رضایت مادرم ، من این را به عهده میگیرم ، که پس از مشورت با مادرم ، او گفت چنانچه اذیت نباشی از نظر من مانعی ندارد ، من بطور مرتب قبل از تاریک شدن هوا به خانه آن زن میرفتم و صبحها ساعت هشت به خانه خودمون برمیگشتم ، هفته گذشته نازی خواهرم طی مراسمی زیبا به خانه بخت رفت ، اینک مدتهاست من و مادرم با هم زندگی می‌کنیم، آرش تا کنون چندین بار به من و مادر زنگ زده است . نازی و همسرش نیما یک زندگی خوب و عاشقانه دارند ، اینک چندین ماه از از پرستاری من و عروسی نازی می‌گذرد، هفته گذشته با توافق خانواده آن بانو یک هفته مرخصی گرفتم که در غیاب من مادرم هرشب از آن خانم مواظبت می نمود ، در این مرخصی من و مادر بزرگ دو تایی برای دیدن نازی به اهواز رفتیم ، در طول این یک هفته همسرش نیما نهایت محبت و خدمت را به من و مادر بزرگ لطف نمود . روزها همسرش تا ساعت ۲ در اداره مشغول بود ، شبها من ، مادر بزرگ و نازی را به شهر بازی و جاهای دیدنی اهواز می‌برد و تا پاسی از شب می‌گذشت با تفریح و شادی اوقات را سپری می‌کردیم، آرش به من زنگ زد و گفت من و دارا و عمو پتین در یک مجموعه‌ به صورت خدمات ، رانندگی و نگهبانی ایام را به خوبی می‌گذرانیم. که در این خصوص نامه ای برایت تهیه و پست مینمایم ، مادر بزرگ به رسم دوران کودکیم مرتب ماه پیشونی صدا میزد ، او می‌گفت هر وقت ماه پیشونی رو به زبون میارم ، گویی پسر ارشدم اون بابای ناکامت هنوز در قید حیات است . من یک لحظه به یاد پدر زحمتکش و فداکارم افتادم ، مردی که بیست سال از بهترین روزهای زندگیش معلم بود و با خوبی و بزرگواری درس عشق و ایثار در دلها میکاشت،. * من در روزگاری می زیم که خورشید به فکر غروب و شب تیره در خیال طلوع ، درخت در هوس سایه بخشیدن ، گل به فکر شکوفه کردن ، ابر در خیال دلتنگی و زمین خشک به فکر سیراب شدن ، دره به فکر رود روان ، قله ها در خیال برف و من در آرزوی دیدار عاشقانه ی مسعود شبها به زحمت میخوابم ، در کار خوشبختی دوست و آشنا ، خواهر و برادر ، نقشی هرچند ناچیز داشته ام و خود یک سایه بانم که فرق سرم بر اثر تابش سوزناک تیر می‌کشد اما تا به حال فجر زندگیم ندمیده، توکل برخدا دارم . ادامه دارد ...

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها