لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت ششم .
کشور خانم گفت من بنا دارم که این اوضاع بدون خونریزی و برابر قانون به پایان برسد خصوصا اینکه طرف قضیه برادر من است بنابراین ضمن تسریع در این مورد عاقلانه ترین راه را در جهت آبروی خود و فامیلم برمیگزینم . مضافا زمانی که به خانه وحید میرسم و به دیدار اونا میام ، آیلین رو پیش من رها میکنه و به نام آرایشگاه ، خرید ، سرکشی به مادرش ، بهانه ای ردیف میکند و به چاک میزند، بعضی اوقات در حضور من گوشی را جواب نمیدهد و تماسها را رد میکند، روز گذشته مسلم برادر سیمین به من و وحید جداگانه زنگ زد و گفت : چرا آبروی ما رو خدشه دار و خواهر منو رسوا میکنید این کار درستی نیست ، عمه جان اگه مطمئن بشم که خواهرم بیگناه است ، خود به تنهایی در برابر شما می ایستم ، از طرفی اگه برای من ثابت شود که خواهرم مقصر است او را از روی زمین محو میکنم ، من گفتم عمه جان این حرفو نزن ، خشونت با زن کار درستی نیست ، بعد اینکه مگه میشه کسی بیهوده واسه خودش درد سر ایجاد بکنه و آبروی اهل فامیل را به دست طوفان سپارد ، هدف من اینه که چنانچه این زن و مرد جوان همدیگه رو نخواستن به سلامت و مجاری قانونی به این زندگی پایان دهند .حسابش را بکنید طبق قانون و آرامش به نفع همه ماست .
پس از این گفتگو با وحید تماس گرفتم و بهش گفتم ادامه این زندگی کار را به جای بدی خواهد رساند ، ما باید تا اوضاع از کنترل خارج نشده این غده سرطانی را از وجودمان خارج کنیم و این جانور موذی هزار سر را از زندگیمان دفع نماییم تا بیش از این آبرو ریزی نشود ، این صحبت را نمود و به مقصد خونه خواهرش دست آیلین را گرفت و رفت ، و گفت تا ساعتی دیگه که برگردم ، _ چه جالب ایمان جان ، پس که اینطور _ آره این خانواده کارشون به جای باریک کشیده ، به نظرم باید خیلی سریع تکلیفشون رو با سیمین خانم روشن کنند .
من در خصوص آشنایی با سیامک به ایمان چیزی نگفتم ، اگر چه اونو به اندازه خواهرم دوست دارم ، اما از این بیم دارم که با اوضاع گذشته من خانواده سیا این وصلت رو نپذیرند ، لذا بهتر دیدم فعلا دست نگه دارم ، اگه قسمت شد ، بعدا به ایمان خواهم گفت ، من از دوستم خدا حافظی گرفتم و به خونه رفتم ، ساعتی را وقت گذاشتم تا اندکی به خودم برسم و بنا به درخواست سیا و احساس آتشین خودم ، اولین قرار عاشقانه مان را اجرا کرده باشیم ، به سیا زنگ زدم ، با اولین زنگ گوشی را جواب داد ، الو_ آلو سلام سیا جون ، حالت چطوره _ فدای تو ملیحه جون ، از ندیدنت پکر و دلواپس شدم ، میتونی بیای تا با هم بریم بیرون ، _ باشه عزیزم ، تا یکساعت دیگه میام ، تا صورت ماهتون ببوسم . وقت برام طلا بود ، با عجله اما به دقت خودمو آماده کردم ، و با آژانس خودمو به وعدگاه که یک فروشگاه مادر بود رساندم ، قبل از اینکه از تاکسی پیاده شم ، سیا رو دیدم که روی صندلی پشت ماشین تکیه زده بود ، پیاده شدم و خیلی سریع پشت فرمون نشستم ، که سیا خیلی سریع بلند شد و گفت آفرین به دلدار زرنگ من ، ی، لحظه ترسیدم و با خود گفتم ، دیدی چه ماشین رو دزدیدن ، که بهش گفتم تا شیر نر اینجاس کی میتونه ماشین محبوب منو بدزده ، که سیا به من دست داد و گفت من فدای احساس خوب و عاشقونه تو برم ، دختر خوشگل و نترس _ سیامک ماشین رو به پارکینگ سپرد و رسید رو به من داد ، و من اونو تو کیفم گذاشتم ، حالا بریم کجا ملیح ، گفتم میل با خودته ، هر جا تو بخوای ، گفت : بریم شهر بازی، راستی ملیح گرسنه نیستی ؟ نه بابا چه خبره اگه چیزی بخوریم ، جایی واسه شام نمیمونه ، _ نه بابا نترس جوونی ، خیلی سریع آب میشن ، واسه من و خودش دو تا پیتزا سفارش داد ، که لحظاتی بعد آماده شدن ، نوشابه و چیپس و کلی تنقلات کیف نایلونی رو تکمیل نمود ، بلیط بازی تهیه نمود و مشغول خوردن شدیم ، دو تایی تاب بازی کردیم ، قطار و چند بازی دیگه اوقات مارو تشکیل میداد، بهش گفتم سیا دلم میخواد بیام فروشگاه و با خواهرت آشنا بشیم ، که گفت هنوز وقت واسه این دیدار هست عجله نکن ، قراره این ماه پدرو مادرم بیان ایران ، به امید خدا کاری میکنم همین ماهها کار عقد و ... تا آخر تابستون انجام بگیرن ، اون وقت ،ی، ماه عسل خوب بریم و خوش باشیم ، گفتم به امید خدا ، دیر یا زودش مهم نیست ، مهم اینه که تا ابد مال هم بشیم ، که عشق برام مقدسه ، مشغول حرف زدن شدیم که سیا منو ، سرگرم کرد و تا در طلا فروشی برد _ گفتم کجا سیا ، به نظرم زود باشه ، که گفت صحبت نکن ، آخه حیف نیس این گردن بلورین تو رو امروز آذین نبندم ، گفتم پس خلاصه باشه ،ی، کوچولو ، که گفت دوست دارم واسه ملیح امروز سنگ تموم بذارم ، ولی باشه خلاصش میکنم ، خودش یک گردنبند قیمتی به گردنم آویخت ، دستمو گرفت و از فروشگاه خارج شدیم ، گفتم وای سیا چه دستای داغی داری ، خندید و گفت قابلت رو نداره _ گفتم سیا واسه زمستون خوبی ، که من همیشه گرم بشم ، که گفت یعنی به نظر تو به بخاری و شوفاژ نیازی ندارم _ گفتم مسلمه که با وجود تو ، کارا همه روبراهن، که کلی با هم خندیدیم ، کلوپ سر راه بود ، سیا یک فیلم هندی عاشقونه کرایه کرد ، با هم رفتیم خونه خودم ، فیلم رو دیدیم ، سیا گفت ملیح انگاری که سی ساله که با هم زندگی میکنیم، اگه تناسخ رو تو روانشناسی خوندی و اعتقاد داشته باشی ما در گذشته چندین بار با هم زندگی کردیم ، اصن مال همیم ، خلاصه آن روز گذشت از سیا خدا حافظی گرفتم و در دویست متری خونه پیاده شدم ، که سیا گفت چرا اینجا هنوز کلی مسافت مونده ، بهش گفتم سیا جون من همینجا بایست _ چرا _ چونکه مدتهاست خودم با دلی تنها ، عاری از عشق ، بدون امید به فردایی از اینجا تا خونه میرفتم ، ولی حالا دنیای من عوض شده ، سیامک زندگی منو شیرین کرده ، دوس دارم در عالم عشق پیاده روی داشته باشم ، وبه فلبم بگم دیگه تنها نیستی ، سیامک امید من شده ، که سیا خندید و گفت باشه عزیزم هر طور که دوست داری باش، پیاده شدم و سیا رو به خدا سپردم ، در دلم فریاد کشیدم ! من که امروز به سیامک دلخوشم و برای همیشه مال همیم ، فردا هر چه میخواهی بکن ، ولی به سیامک من کاری نداشته باش ، آخه آدمی که از سنگ ساخته نشده بلکه از پوست و استخوان ، پس چه خوبه همیشه کسی باشه ، حالت رو بپرسه ، اگه قهقهه میزنی بهت بگه ، جون من بگو تا من هم بخندم ، و اگه بدحالی واست بیقرار بشه ، دست و پاتو ماساژ بده ، اگه هوای گریه داری سرت رو روی شونه های مردونش بذاری و تو دلتنگیا باهات شریک باشه ، در روزهای گرم که در سایه ای آرام گرفته ای ، سرتو روی پاهاش بذاری و با یک تکه مقوا تو رو باد بزنه ، تا بخوابی و رؤیا ببینی ، از اون تیکه فیلمهای رنگی و عاشقونه تو خواب ببینی ، واگه هوا سرد بود و گرفتار شدی ، کتشو در بیاره بندازه رو پهلوها ت و بگه عشق من خودتو بپوشون سرما نخوری ، و تو واسش ناز کنی ، بگی سیا سردمه ، خوابم میاد ، زود باش بریم خونه ، خلاصه در هوای سیامک بودم که به یکباره خودمو پیش مادرم دیدم ، از سر شوق پدر و مادرمو در آغوش کشیدم و خوب بوسیدم . هفته آینده قراره ماشینی که مدتها پیش پول به حساب ریختم را بگیرم ، دیروز به سیا گفتم که موقع تحویل اونم باهام بیاد ، که خیلی خوشحال شد و گفت به روی چشم ، ملیح جون اگه با تو نیام ، پس به درد چی میخورم ، دستی به موهای زیبایش کشیدم و گفتم سیا جون تو ستون زندگی منی ، تو نیم بیت شعر عاشقانه منی ، ازت میخوام منو شیفته و پریشان خودت کنی ، تا در وجود تو ذوب بشم .
خدا را شکر در برهه ای قرار گرفته ام که پارمیدای کوچک ترم پنجم را به پایان رسانده و انتظار میرود، کمتر از دو سال دیگه کارشناسی خود را اخذ نماید ، در اتاق خواب آرمیده و یک موسیقی آرام و دلنواز گوش میدادم که راحله خواهرم سر رسید ، اگر چه خلوت عاشقانه ام را بهم زد اما با دیدنش خوشحال شدم ، زیرا مدتی است به لحاظ حجم کاری کمتر با هم تنها شده ایم ، راحله گفت ملیح جون ، وجود این انوار نورانی که به زندگی تو تابیده باعث گشته تا به آینده خوش بین و امیدوار گردم ، با عنایت به اینکه این موج مثبت در زندگی من و پارمیدا حلول نماید ، باشد تا این توحش و تورم از اوضاع ما رخت بربسته و با توکل به خالق یکتا این روزگار تیره از زندگی ما رخت بربندد و روزگاری خوش برایمان رقم زند . زیرا ما بزرگتر از آنیم که وجودمان شادی بخش و سرگرمی تنوع طلبان گردد ، در اینجا من منکر و مخالف این سلک زنان نیستم زیرا جامعه برای سلامتی و بهداشت به این گونه اشخاص نیاز دارد و متقابلا این دسته زنان جهت امرار معاش و امیال هدفدار خود به این کار نیازمندند . در اینجا شخصیت با وقار و محبوب سیامک ، بازغ و نقطه عطفی امیدوار کننده در زندگی ما گردید تا هر چه سریعتر از این ورطه خود را آزاد و یک زندگی ایده آل و مطلوب را آغاز نماییم . زیرا این نوع زندگی در منش با عقیده و مرام خانوادگی ما مغایرت دارد ، ما سه فرزند دانشگاه رفته ، استاد دیده و تحصیل کرده های وطن هستیم در این حال و هوا بودیم که مادرم صدا زد ملیحه ، راحله ، چای تازه دم آماده کردم ، بیرون آمدیم ، مادر چای خوش طعم خون کفتری دم کرده ، نبات و شکلات گذاشته تنگش ، حالا کی باشه که نخوره ، که یاد دوستم ایمان افتادم ... ادامه دارد