لاله های زیبایی که رنگ باختند ، قسمت هشتم
قریب دو هفته کندو کاو و ملاقات با دوستان و تفریحات را کنسل کردم ، به کمک راحله و حتی المقدور سیامک ، به کارهای پدر و مادرم پرداختم ، از قبیل بردن مادرم به دکتر و انجام آزمایشات پیشنهادی و جراحی چشم پدر که دید او به لحاظ آب مروارید به مرحله حاد رسیده بود ،اینها همه را به انجام رساندم ، در این مدت فقط چند بار از طریق تلفن با ایمان در حد احوالپرسی بسنده کرده بودم ، چون اوقاتم مملو بود از کار دکتر و ...
پس از به خود آمدن و مسلط به خود ، به سیامک گفتم که دلواپس ملاقات نباشد تا ابتدا در خصوص کشور و پسرش وحید باخبر شوم آنگاه با فراغ بال در خدمت خواهم بود که اون عزیز عذرم را پذیرا شد . نخست دوست سابق و ناخلف وحید که هم سرباز او بوده را توضیح دهم ، در وحله اول بگم که وحید یک برادر ناتنی دارد که حاصل ازدواج اول مادرش میباشد که هر چند وقت یک بار به دیدن مادر و برادرش می آید ، وحید در دوران سربازی با پسری به نام جغویل آشنا میشود، آنها با هم صمیمی میگردند، در حدی که بعد از خدمت بطور مداوم از حال یکدیگر با خبر میشوند، در این دوران که وحید در شیرینی پزی مشغول است ، جغویل هر چند روز به دیدن دوستش می آید ، روزی که سیمین به واسطه کاری به سروقت وحید میرود ، با جغویل دوست همسرش آشنا و در حد احوالپرسی صحبت میکند، که پس از چندین بار مراجعه سیمین ، جغویل خیلی نامردمانه زاغ سیاه وحید را چوب میزند و وارد زندگی او میشود که نتیجه یک مراوده مسموم ، زندگی وحید و مادرش را تحتالشعاع قرار میدهد و این زندگی فقیرانه را به ورطه میکشاند.
دنباله بحث قبل : وحید تصمیم گرفته و به مادرش میگوید که ما نباید بی گدار به آب بزنیم ، اینک که قرار است اساس این زندگی و شیرازه آن پاره شود ، باید مدرکی باشد ، که غیر از آن باید تقاضا از دادگاه را لغو و از سیمین و خانواده اش غذرخواهی نمایم زیرا عمل و اقدام باید به واقعیت ، استناد گردد وگرنه با آبروی دایی بازی کرده ام که باید تاوان آنرا بپردازیم که دست کم به روسیاهی ما ختم میشود . چند شب پیش ساعت ۳ بامداد جغویل به سیمین زنگ میزنه ، این گیسو بریده که کنار همسر خوابیده بود ، گوشی را ورداشته و به آستانه درب حال میرود، که این خانم از نقشه و تماس از قبل با خبر بوده ، لذا آنشب بیدار میماند تا خبر برنامه به گوشش رسیده باشد ، او با این حساب که وحید خسته و این وقت خوابی سنگین دارد خیلی ریلکس نشسته و گوش میکند، در این هنگام همسرش که تازه از دستشویی برگشته بیدار است ، لذا نور گوشی به دیدگانش خورده و بیدار میشود، پاورچین پاورچین در پشت سر سیمین قرار میگیرد و بطور واضح باخبر شده و به رختخواب برمیگردد، اینک وحید از ساعت حرکت جغویل و آدرس وعده گاه با خبر شده ، لذا خود را به خواب میزند، صبح روز بعد به مادرش زنگ میزند و طبق قرار قبلی به مسلم برادر سیمین نیز تماس گرفته و همگی منتظر روباه مکار و کفتار میگردند، مسلم نیز با دایی احمد که از لحاظ سنی هر دو بچه یک دهه هستند هماهنگ میشوند، وحید شیفت کاری خود را تغییر میدهد، لذا مسلم به وحید میگوید تو به کسی نگو و تنها مواظب آیلین باش ، که او از این بگیر و ببند آسیب نبیند ، وحید به مادرش زنگ میزنه که این حرف به جایی درز نکند ، مسلم قصد کشتن او را ندارد و این در حد گوشمالی بیشتر نیست ، قصد ما فقط به دست آوردن مدرک است ، کشور خانم قبل از ساعت ۱ خود را به خانه وحید میرساند . که سیمین میگه عمه جان خوب شد اومدی من امروز دو جا کار دارم که عمه میگه باشه عزیزم هر جا خواستی برو من هستم ، حدود ساعت یک و سی دقیقه لباس میپوشد و از منزل خارج میشود . وحید به طور مرتب سیمین را رسد میکند، او لحظه خارج شدن سیمین را به مسلم خبر میدهد، مادرش آیلین را نزد ایمان میسپارد و با وحید به وعده گاه میروند، مسلم به احمد میگه چند متر طناب با خود بیاورد ، آنها در محلی نزدیک تعویض روغن ( وعده گاه ) پناه میگیرند، وحید با مادرش در نقطه ای دیگر همه را رصد میکنند. لذا وحید به برادر زنش میگوید که از قتل و کشتار خودداری نماید ، که مسلم قول میدهد تنها مدرک و ترساندن کفایت میکند، لذا مسلم و احمد هدفی بیشتر از آن در نظر دارند ، جغویل با ماشین میرسد، سیمین را سوار میکند و به حرکت ادامه میدهد، مسلم و احمد به دنبال آنها حرکت میکنند، وحید با موتور در جایی مادر را پیاده کرده و با تاکسی به خانه میفرستد تا مواظب آیلین باشد ، وحید به محل کارش قنادی میرود، مادرش که استرس و اضطراب سراپایش را گرفته در بین راه پیاده شده و به کلانتری مراجعه کرده و مورد و محل عبور را گزارش میدهد، که آنها ضمن احترام به این مادر قول تعقیب آنها را میدهد، کشور خانم با گریه و بی قراری به رئیس کلانتری میگوید که هدف بچه ها مدرک از مجرم و چیزی مانند زهر چشم میباشد و کسی تصمیم به قتل ندارد ، سیمین و جغویل در طول مسیر به سمت فرعی که در حدود صد متر تا جنگل است میپیچند، پس از پیاده شدن بساطی از تنقلات ،خوراکی و مشروب با مختصات مربوطه از خود پذیرایی میکنند، آنها مشغول میگساری و ضایع شدن عقل و وجدان بی پروایشان میشوند مسلم و احمد آنها را زیر نظر دارند و در نقطه ای مرتفع آنها را رصد نموده و موفق به عکسبرداری و تهیه کلیپ میگردند، حالا گیلاس مشروب به ذائقه رسیده و وارد معده آنها شده و بوی گند مشروب از دل و دماغ آنها زبانه میکشد و هیچ جوری از دید و عقل پنهان نمی ماند ، مسلم و دایی احمد به طرف آنها خیز برداشته و چون عقاب بر وجود آنها مسلط میشوند، حالا دیگر آندو به لحاظ گیج و منگ بودن ، مقدار نیروی خود را خدشه دار کرده و به راحتی در چنگال مهاجمان قرار میگیرند، سیمین شیون و جیغ میزند و با التماس ابراز ندامت و پشیمانی میکند مسلم با ضربه ای به پای خواهر او را فرش زمین میکند، و با چوبی که در دست دارد ، سرو دست جغویل را مورد هدف گرفته که خون از سر و روی او فوران میکند، دستانش را از پشت بسته و به روی زمین میکشند، مسلم طناب را جهت دار زدن او بر درخت مهار میکند، جغویل را بلند کرده و از احمد میخواهد تا به گردنش انداخته و اعدام نماید بانک میزند امروز طبق قانون جنگل ، وحشیانه جواب جنایت و تعرض به ناموس یک کارگر زحمتکش را میگیری ، تا درسی باشد و عبرتی گردد ، انگلهایی چون تو بر خود بلرزند و خواب از دیدگان کیفشان رخت بربندد ، مسلم فریاد میکشد تعلل نکن ، طناب را بنداز ، اینک کمتر از دو ثانیه که طناب بر گردن جغویل جای گیرد که : چهار نفر مسلح از نیروی انتظامی رسیدند و بانگ برآمد ، بی حرکت ، حال از هرچه بگذریم کشور خانم و وحید که قتل را در برنامه نداشتند به خواست و آرزوی قلبی خود رسیدند ، در لحظه آنها دستگیر شدند و تا روز محاکمه بازداشت هستند ، در حال حاضر تا رای دادگاه و محاکمه ، آیلین کوچک با پدر و مادر بزرگش کشور زندگی میکند، با نقل این حادثه توسط دوستم ایمان اشک از چشم ما سرازیر شد و از اینکه قتلی رخ نداده و کسی آسیب جدی ندیده خدا را شکرگزاریم .
امروز نیمه اول آبان ، صدای خش خش برگهای پاییزی در زیر پای عابرین خود آهنگ غم انگیز بی قراری عشاق است که به نوعی مرگ گل سرخ را رقم زده است ، من ، سیا و خواهرم راحله خیلی ساده کنار استخر میدانی نشسته و فواره آب را تماشا میکنیم ، اگرچه حوالی ساعت ۳ بعد از ظهر است اما احساس سردی وجودمان را گرفته ، با انگور و یک پارچ معجون خود را سرگرم کرده ایم ، بطور مرتب چای آلبالویی واسه سیا میریزم و از همه چی لذت میبریم در حالی که پرتقال معروف و ملث دزفولی واسه سیامک پوست کرده ام ، بهش میگم ، برو اون ورتر ،و خودتو به من نچسبون چون عقد نکردیم ، که سیا خندید و گفت چند روز دیگه مادرم میرسه ، اون وقت از دستم اذیت میشی و خسته میشی ، که گفتم سیا جون من از خدامه که شب و روز کنار تو باشم ، راحله خندید و گفت زودتر دیگه تا من هم دلی از عزا دربیارم و سیر برقصم ، سیا فالوده بستنی واسمون گرفت و گفت بچه ها رو زمین نشستن بیشتر از کافه رستوران حال میده ، که راحله گفت من دلم میخواد رو سیمان داغ و یا چمن مرطوب بشینیم ، چون از جاهای تمیز و باکلاس بیشتر حال میده ، سیا گفت فردا میخوام از یک ساختمان نیمه کاره بازدید کنم ، شما هم باهام میاین ، من گفتم باشه اتفاقا خیلی دوست دارم کارا نیمه تموم رو نیگا کنم ، راحله ، حورا کشید و گفت من عاشق دیدن کارا بنایی هستم ،
شب گذشته در حالی که در افکاری غوطه ور شده و به خودم فکر میکردم در این حال پیامی از سیامک به دستم رسید . نوشته بود : ملیحه ی زیبایم نمیدانم تا چه اندازه ای از تناسخ و ارتباط زندگی ما با قبل خبر داری ، با دیدنت قلبم به طپش افتاد ، گویی سالها با تو زندگی داشته ام ، باور کن از همان نگاه اول ، قلبم تراشناخت ، با موهای طلایی و چشمان آبی ، یک دنیا زیبایی وصف ناشدنی را با خود به ارمغان آوردی ، احساس کردم تمام عضلاتم به حرکت درآمده ، گویی شوک الکتریکی به من داده اند ، برایم یک ناشناس آشنایی ، بدون شک بارها با تو زندگی کرده و ترا احساس نموده ام ، زیبای خودی غریبه ، وجودت به وسعت جلوه های طبیعی بکر در جغرافیای دلم سایه انداخته و زندگی بدون چشمان جادویی تو برایم غیر ممکن است ، کویر دلم را وجود افسانه ایت ، سیراب و همیشه مرطوب خواهد ساخت و هیچ سدی نمیتواند مانع رسیدنم به تو باشد ، من از خداوند بزرگ سپاسگزارم که با اکران تو ، دروازه های بهشت را به رویم گشود و عشقی را در قلبم استارت زد که وجودم به آن نیاز مبرم داشت ، بدان برای همیشه دوستت دارم .
خسته نباشید ، ادامه دارد ....