وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چل درجه زیر پوست شب . قسمت هفتم

حمیدرضا رشیدی جمعه هفتم دی ۱۴۰۳، 15:48

یک سال از زندگی زناشویی شهناز و غلام می‌گذرد. هر روز کارگران به سرپرستی غلام ، زیر نظر مدیریت قاسم و حسابرسی جمشید ، کامیونهای تره بار را می‌پذیرند و به فروش می‌رسانند که در پایان روز، مزد خود را دریافت می نمایند .

روزی غلام و شهناز با تاکسی به منزل پدر رسیدند ، شهناز به خانه رفت و غلام با همان وسیله راهی حجره شد ، شهناز پس از برداشتن یک سیب روی میز ، برای خودش یک استکان قهوه ریخت و کنار مادرش نشست ، خیلی زود وارد بحث شدند ، شهناز گفت مادر جان

من حدث میزنم ، غلام منتظر اوضاعی ، همچون پیش آمدی و یا آبی گل آلود باشد ، تا با میل و سلیقه خود ماهی بگیرد . مادرش گفت : متوجه نشدم ، بهتر بگو ، شهناز می‌گفت غلام نقش بازی می‌کند، به عبارتی خودش را به موش مردگی زده ، تا روشنایی از پشت ابر نمایان شود و این نابکار به مراد دل برسد ، فعلا در لاک مهربانی و صداقت مشغول نشخوار زدن است ، تا به وقت خود مانند گرگ به گله بزند ، چیزی مثل بزن ، در برو ، شاید هم باور نکنی ، ولی همه خواهند دید ، که چه روباه مکاری وارد زندگی پدر من شده است ،

اما مادر بدان من نیت ، ریشه کن کردن این مرد را ندارم ، تنها آرزو دارم تمام رفتار و نیات قلبی او ، با خلوص نیت باشد و اینکه او را بهتر بشناسم ، وگرنه من قصد جدایی از او را ندارم ، مگر خود عمل ناپسندی انجام دهد و بانی جدایی گردد .

شبی بعد از شام شهناز و غلام مشغول گوش دادن به ترانه ای از حسن زیرک که از رادیو گرامافون پخش می‌شد لحظه ای شاد عجین با آرامش را می‌گذراندند، که زنگ در به صدا درآمد ، شهناز متوحش و حیران از این لحظه زنگ زدن ، به غلام گفت تو رو خدا من نای ندارم ، برو ببینم ، این صدای دیر موقع چه پیامی می‌تواند داشته باشد ، غلام درب حیاط را گشود ، خدای من ، این جمشید برادر شهناز بود ، که غلام پرسید ، سلام چه خبر ، خیر باشه ، جمشید با پریشانی گفت پدر حالش به هم خورده ، اوضاع مناسبی نداره ، اومدم تو و شهناز را به بیمارستان ببرم ، غلام و شهناز با عجله لباس پوشیدند ، که جمشید آهسته به غلام گفت ، پدرم سکته کرده ، چیزی به شهناز نگو ، حالا در طول راه شهناز مرتب می‌پرسید، ترا به خدا حال بابام چطوره ، که جمشید به او گفت چیز مهمی نیست ، شاید فشارش ، بالا و پایین رفته باشد . آن شب اهل خانه همگی در بیمارستان بودند و منتظر سلمتی حال قاسم بودند ، که پزشک به جمشید می‌گوید، پدر شما دچار فلج مغزی گردیده است ، که به نظر ، اوضاع خوبی ندارد و بدون شک در ساعت‌های آینده به کما خواهد رفت ، قاسم هنوز می‌توانست صحبت نماید ، اهل خانه با پدر ملاقات می‌کردند، و گویی آخرین مکالمات بین پدر و اهل خانه بود ، به دستور پزشک خانواده از بیمارستان خارج شدند و دست به دعا و برخی زاری می‌کردند. در نهایت پس از سه روز فوت می‌کند، جمشید مشغول مراحل مجوز دفن و خاکسپاری را انجام می‌داد ، غلام نیز حجره را به دست کارگرها و سرپرستی یکی از همسایگان میدان بار میسپارد ، مراسم پس از یک هفته خاتمه یافت ، جمشید و غلام مانند سابق حجره را کنترل می نمودند. حالا دیگر اهل خانه سیاه پوش به سوگ قاسم نشسته است ، چندی بعد مراسم چهلم برگزار گردید و اعضای خانه می‌بایست برای گذران امورات زندگی هر کدام می بایست به حال عادی خود برگشته و ادامه کار دهند. شهناز که اولین فرزند مسقل شده زمان حیات پدر بود ، احساس می‌کرد که پشتش شکسته و سد نفوذ ناپذیری که به آن دلگرم بود در کوران حوادث از دست داده است . با دلی شکسته و محزون ، همراه همسر راه خانه خود را در پیش می‌گیرد و روزگار عادی خود را رقم می‌زند.

ایام سپری میشد ، حالا دیگر دوران خلا وجود قاسم مدتهاست که آغاز شده است ، جمشید فرزند نان آور خانه به کمک غلام حجره را به خوبی اداره می‌کنند، غم پدر خانواده به حدی سنگین و دردناک بود که مدتها پرچم عزا بر در و دیوار نصب شده است . چندی بعد بزرگان و خویشان خانواده به همراهی همسایگان قدیمی ، اعضای خانواده را به آرامش دعوت نموده و از آنها می‌خواهند تا لباس سیاه را از تن خود خارج سازند .

مراسم سالگرد حاج قاسم نیز با حضور خانواده و خویشان ، همچنین خانواده غلام برگزار می‌شود و آنچنان که درخور و شایسته قاسم بود ، با صلابت برگزار و به پایان می‌رسد.

چندی بعد به توصیه مادر شهناز غلام و همسرش جهت پالایش روح و کاهش افسردگی شهناز از مرگ حاج قاسم ، به ولایت و زادگاه مادری غلام می‌روند تا روح این خانم جوان تسلی و اوقات خوشی برایشان مهیا شود ، زن و مرد جوان پس از مشایعت خانواده و استقبال از طرف خانواده شوهر ، مورد لطف قرار گرفته و همگی آنها را به شام و ناهار دعوت نموده و برخی روزها به کنار رودخانه برده ، مشغول ماهیگیری می‌شوند و یا اینکه ناهار خود را به در و دشت و کنار مزارع صرف می نمایند تا موجبات خنده و شادی شهناز جوان را به عمل آورده باشند .

از آنجا که روستای غلام مخابرات نداشت آنها جهت تماس با خانواده چندین بار به مرکز بخش می‌روند تا احوال خانواده را جویا گردند . پس از چندین روز گشت و گدار تصمیم گرفتند که به کرمانشاه باز گردند .

آنها به موطن خود باز گشتند و کار غلام در حجره چون سابق بر ریل عادی خود در حرکت بود . شبی غلام در منزل پدر همسرش شام را میل نموده و سرگرم میوه خوردن شد ، در آنها لحظه که سیبی را در دست داشت قسمتی از آنرا به مادر شهناز تعارف نمود و آهسته گفت : مادر جان ، من افتخار دارم که داماد شما محسوب میشوم و خدا را شاهدم ، جز محبت صادقانه از این خانواده ندیده ام ، در حقیقت پیشنهادی دارم که امیدوارم شما و جمشید خان بپذیری ، پروین خانم مادر شهناز گفت ، بفرما پسرم گوش می‌کنم ، غلام گفت مادر جان ، بیش از یکسال از مرگ حاج قاسم عزیز می‌گذرد، من مفتخرم علیرغم این مصیبت جانکاه که روح همه ما را غمگین ساخت برادر محترم من ، جمشید عزیز عقد نموده و به یاری خدا در آینده ای نزدیک عروسی خواهد کرد ، ضمنا .شما کاملا توجه دارید که من و شهناز مستاجر هستیم ، از آنجا که بیش از سه سال از زندگی ما گذشته و همچنان توان خرید خانه را نداریم ، به نظرم شما مادر عزیز پا در میانی نمایید تا جمشید سهم فرزندان را آنچنان که قانون و ضوابط حکم نماید ، مشخص کند تا ما هم بتوانیم ، دست کم ، خانه به دوش نباشیم ، آنگاه سرش را به سمت شهناز برگرداند و گفت ، خانم جان اگه دور از واقعیت عرض نموده ام ، شما قضاوت نمایید ، که شهناز خیلی سریع به مادر چشمکی زد و گفت اتفاقا درست میفرمایید . مادرش که متوجه حرفهای غلام و حرکت شهناز شده بود گفت اتفاقا پیشنهاد درستی است ، در اولین فرصت جمشید را توجیه میکنم که برابر قانون و شرع کار را دنبال نماید ، لحظاتی بعد غلام و شهناز از خانواده خداحافظی نموده و به سمت منزل به راه افتادند . چند روز بعد غلام و شهناز با تاکسی به خانه پدری رسیدند که شهناز پیاده می‌شود و غلام با همان وسیله به سمت میدان بار می‌رود ‌ شهناز پس از احوالپرسی با خانواده به مادرش گفت من به عمد ، این چند روز نیامدم ، تا غلام آسوده باشد و فکر نکند من با خانواده نقشه و یا حرفی خلاف میل او دارم ،

او ادامه داد مادر جان من می‌دانم که این حرف غلام درست و حقیقت دارد ، اما از آنجا که من هنوز فرزندی ندارم و این مرد تا کنون در شرایطی قرار نگرفته ، تا بدانم چه در چنته دارد ، عجله ای برای این برنامه ندارم تا او در این کوران مورد آزمایش واقع نشده باشد من ادعاهای او را کنسل میکنم ، در ضمن تامین مخارج یک زندگی به عهده همسر میباشد ، لازم نمیبینم به جای من تصمیم گیری نماید .

راستی مادرجان به یاد داری ، قبل از فوت پدر ، گفتم که من هنوز هم این مرد را نشناخته ام و شاید ، اعمالش تماما نقشه و آب زیر کاه باشد ، که مادرش گفت ، درسته دخترم ، خودم حدسش را میزدم .

دنباله زندگی کاظم و طلا :

در ادامه گفتگو با دوستم و چگونگی زندگی و اوضاع و احوال مارال ، به یاد چندین سال قبل افتادم ، آن همه شب و روزهایی که شهرام با زن عمو خلوت می‌کرد. ماحصل آن خلوت کردن‌های ممنوعه ، حال و روز متشنج مارال بود ، که در بطن وجودی این جوان بی گناه به جریان می افتاد. صحبت ما به پایان رسید ، زیرا گرم تماشای برنامه جشن بودیم ، طلا خانم که امروز بهترین لحظه، عمرش بود ، با قدرت هر چه تمامتر ، هیکل پیر و فرسوده خود را حرکت می‌داد، تا به خاطر عزیزش دستی بر آتش این سور و سوت داشته باشد و باعث ایجاد شوق و رغبت تماشا در شرکت کنندگان باشد ، در این احوال چشمم به شهرام افتاد ، او نیز خندان و شاد به طرفم آمد ، در آغوشم کشید و بوسید ، او و من متقابلا احوال کار و زندگی یکدیگر را جویا شدیم ، که گفت امیر جان افتخار بده ناهار و شام این مراسم در کنارت باشم ، من نیز قبول کردم ،کادویی که از قبل تهیه نموده بودم را به شهرام و طلا که نزدیک هم بودند تقدیم کردم و برای مارال خوشبختی و سعادت را آرزو کردم ، که آنها ضمن معرفی من به مارال تشکر و قدردانی نمودند . از آنجا که احساس خستگی داشتم پس از صرف ناهار به خانه برگشتم .

مارال روی ریل زندگی امور می‌گذراند. و هرچند ماه یک بار همسرش را جهت دیدار با پدر و مادرش به خرم آباد می‌برد، در یکی از این سفرها که به قصد بازگشت به شهرک حرکت می‌کند، قبل از خارج شدن از فضای شهر مقداری لباس در سایز و مدل‌های مختلف جهت مغازه اش خریداری می‌نماید و صندوق عقب ماشین و صندلی‌های پشت را همگی از پارچه و لباس پر می‌نماید بطوریکه جای سوزن انداختن در آن اتوموبیل به چشم نمی آید و به نحویکه دید راننده از این ازدحام ناکافی می‌گردد.

مارال که به قصد خروج در آزادراه قرار می‌گیرد، ناگهانی عکس خروج را وارد می‌شود، رانندگانی که از روبرو در حرکت هستند ، با چراغ زدن این خلاف را یاد آور می‌شوند، مارال در معرض یک اشتباه قرار می‌گیرد، ناگهان بیماری و استرس عود می‌کند، استفاده از دارو برایش سخت و ناگوار می‌گردد، به فکر گردش به عقب می افتد ، با انجام این عمل و نداشتن دید کافی طعمه ی برخورد با کامیونی که گویا راننده اش در حال استعمال مواد مخدر است می‌گردد، که در لحظه خود و همسرش در زیر چرخهای عظیم هیجده چرخ متلاشی میگردند ، خبر این حادثه تلخ در شهرک می پیچد ، زن و شوهر جوان که هنوز شش ماه از پیوندشان نگذشته است ، غم عظمایی را در ولایت خود کربلایی می‌کنند ، که در این عزا ، طایفه ای به ماتم می نشیند ، طلا آن زن جوان دو دهه پیش از داغ حادثه موهای سر خود را می تراشد و پیراهن را از یخه تا زانو پاره می‌کند، بطوریکه سنگ خارا یارای تحمل این درد گران را ندارد هنوز مراسم چهلم مارال و همسرش نرسیده بود که طلا در یک غروب غم انگیز به روی زمین می افتد و تا روز بعد کسی خبر از مرگش ندارد ، پسر همسایه که با برادرش در حال بازی هستند ، توپ را به پشت بام شوت می‌کنند، که یکی از این دو بچه بازیگوش که قصد رفتن به پشت بام دارد ، جسم بی کس طلا را بر روی زمین کف حیاط می بیند آن کودک هراسان پایین می آید و به مادر خودش و همسایه ها این خبر جانسوز را جار می‌زند، و اینچنین پرونده خانواده کاظم جوشکار بسته می‌شود. از توجه شما سپاسگزارم ادامه دارد ....

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها