چل درجه زیر پوست شب ، قسمت دهم ، سی سال بعد .
سی سال بعد: سال ۱۳۸۰ خورشیدی فرا رسیده بود ،بیش از سه دهه پیش بود که غلام از شهناز، آن بانوی با وقار، کرد زبان جدا شده بود ، اینک پرده دوم زندگی غلام گچکار نمایش دیگری از زندگی او را بر پرده اکران و به نمایش گذاشته است ، زندگی وگذر عمر ، چون سیاره ای ، به حرکت خود ادامه میدهد، هر کسی بر روی این کره خاکی نان عمل و کردار خود را میخورد، غلام هیچگاه مرد درست و حلال خوری نبوده بلکه از راههای گوناگونی چون کم فروشی ، گرانفروشی، دزدی و جیب بری برای خود اندوخته است بطوریکه همیشه صداقت از راهی و غلام از مسیری دیگر در حرکت بوده است ، در سال ۱۳۵۰ با زنی بیوه از اقوام خود ازدواج کرده و صاحب چهار فرزند از او میگردد، که دو فرزند نخست دوقلو پسر و دختری به نام میلاد و مینا نامگذاری میشوند و ده سال بعد نخست دختری به نام شیوا و فرزند آخر پسری به نام فریدون متولد میشوند.
سالها پیش انقلاب اسلامی در کشور به وقوع پیوسته ، به موازات آن و به لحاظ بالا رفتن جمعیت و پیشرفت مردم شهرک ، برق و آب لوله کشی، چهره روستا را عوض کرده و مانند عروسی ، زیبا و با شکوه گشته است بطوریکه ورودی شهرک را یک پمپ بنزین دو منظوره و روبروی آن ، بلوار زیبایی که شهرک را به جاده سراسری ختم مینماید.ساخته شده است .
غلام گچکار خانه گلی قبل خود را تخریب کرده و بنایی زیبا با نمای سنگ و آجر سه سانت بنا نموده است
در بلوار منتهی به قبرستان بنای سفید و زیبایی ، وجود خود را به رخ طبیعت میکشد که آن غسالخانه شهرک است و خود جلوه ای از زیبایی هرچه تمامتر بر امتیازات شهرک می افزاید .
در طول این سالهای پس از انقلاب، چندین بار همه پرسی و انتخابات برگزار گردیده است که غلام با چابکی و زرنگی هر بار سوار بر موجی میشد و هر که برنده میگشت خود را آویزان کرده و عکس او را به دیوار می چسباند و بدینصورت هواداری خود را وانمود میکرد ، هر حرکتی که شکل میگرفت، بنا به مصلحت خود پیش قراول میشد ، امروز به پشتیبانی یک گروه طومار به امضا رسانده و شب دیر هنگام به خانه دیگری میرفت و قسم دروغ برای او یاد میکرد، بسیاری از دوستان او را شاهکار دوم عزیز نسین مینامیدند، نسلهای بعد همگی به حقه و دورویی او پی برده و کسی تره برایش خورد نمیکند .
کندوکاو در زندگی میلاد و مینا فرزندان غلام : شبی در مراسم ختم عزیزی در مسجد محله شرکت کردیم ، که در پایان به اتفاق آن رفیق از مسجد به محوطه وارد شدیم که صدای ناله و گریه آرامی توجه ما را جلب نمود ، به عقب برگشتم تا صاحب صدا را تعقیب نمایم
مردی حدود چهل ساله توجهم را جلب نمود ، که خادم مسجد به او میگفت، ببین همه به خانه رفته اند و کسی نمانده ، فردا تشریف بیاورید تا به امام جماعت سفارش شما را بکنم ، چنانچه کسی بتواند حتما به شما کمک خواهد کرد ، که جوان پذیرفت و از آنجا خارج شد . مرد کمر خمیده با اینکه بیمار به نظر میرسید اما ظاهر جوانی داشت ، آنچنان خمیده و رنجور به نظر می آمد که دل هر رهگذری به حالش میسوخت .
از خادم پرسیدم ، آقا، تو رو به خدا ، این مرد کیه ؟ خادم خیلی مخلص و محترمانه گفت : این مرد آقا کمال نام دارد ، زمانی کارمند و حقوق بگیر بوده است ، دو فرزند دارد ، زنش به او نارو زده و خانه را از دستش خارج نموده و خود با مرد دیگری در ارتباط نامشروع زندگی میگذراند،
همسر این مرد دختر غلام گچکار است ، بر اثر بیماری و فقر شبها به این مسجد می آید و روزها در محل شهرداری می ایستد ، دوستان قدیمی خودش و افرادی دیگر به او کمک میکنند، پدر زن کثیف او مورد نفرت همه ی مردم است و کسی چشم دیدن او را ندارد ، از خادم تشکر نمودم و به خانه رفتم .
روز بعد جهت دیدن کمال و کندوکاو بیشتر در خصوص زندگی پدر خانمش به محل شهرداری رفتم .من غلام را از قدیم میشتاختم ، حتی جواتی او را به یاد دارم ، البته در آن دوران من طفل پنج الی شش ساله ای بیش نبودم . تنها طی ده سال گذشته که من در ولایت نبوده ام ، از حال و کار او بی خبر مانده ام ، به محل رسیدم در کنار درب ورودی کمال را دیدم که بر روی یک پتوی کهنه نشسته بود .
سلام کردم و گفتم جناب شما جوانتر از آن هستی که در این لباس مندرس ، ژولیده به سر میبرید، نکنه خدای نخواسته مریض باشی و گر نه پیر نیستی ، که در جوابم گفت آره شما درست میفرمایید ، سن زیادی ندارم بلکه مشکل روحی و نابسامانی خانوادگی مرا به این روز انداخته است و فکر اوضاع دو بچه که بدون سر پناه درستی ، به نحوی در آوارگی روزگار میگذرانند ، بچه ها به خاطر دست تنگی من در خانه کسی کارگری میکنند، روزها دو کودک بی پناه من ساعتها ، پهن گاو و گوسفند ارباب را می روبند تا شبها در خیابان کارتون خواب نشویم ، پرسیدم امیدوارم فضولی نباشد _ نه بفرمایید درخدمتم_ همسرت فوت کرده ، یا _ حرفم را قطع کرد و گفت خیانت و باز هم خیانت زندگی را از من گرفت _ پرسیدم ، درست متوجه نشدم ، که گفت لطفا بنشین تا برایت تعریف کنم . که گفتم بفرمایید گوش میکنم، کمال چنین گفت : حدود دوازده سال پیش به پیشنهاد پدرم دختر غلام گچکار که تازه کلاس نهم خود را خوانده بود به عقد هم در آمدیم ، چند ماه بعد عروسی کردیم ، من سربازی نرفته و معاف شده بودم ، از همان اوایل در یک منزل گلی قدیمی که پدرم به من داد زندگی را شروع نمودیم . به سفارش پدرم در یک شرکت راه سازی مشغول شدم ، متوسط درآمدی داشتیم ، من و همسرم با هم خوب بودیم، چون شیر وشکر با هم خوب و مهربان بودیم . که پس از سه سال زندگی صاحب دو فرزند شدیم ، فاصله آنها چهارده ماه بیش نبود ، من در نگهداری بچه ها به او کمک میکردم و او نیز قدر دان من بود ،
روزی به من گفت کمال جون اگه موافقت بکنی درسم را ادامه بدهم ، من گفتم از طرف من ایرادی نیست ،لذا درس خواندن و بچه داری به نظرم مشکل باشد ، که گفت ، تو ، مادرم ، به هر حال من تلاش خودم را میکنم ، شاید خدا کمکی بکنه و بعد از تحصیل کمکی ، تو باشم تا در زندگی کمبود نداشته باشیم ، من حرفی نداشتم و او مشغول شد و در مدرسه بزرگسالان شبانه به درس خود ادامه داد .
بچه های کوچک را نزد مادرش میگذاشت و هر وقت خودم در خانه بودم آنها را مواظبت کردم و بعضی اوقات خواهر کوچکم مهری ما را در این انجام یاری میداد تا اینکه مینا دیپلم خود را گرفت و همان سال در کنکور امتحان داد و در رشته پرستاری دانشگاه آزاد قبول شد ، از هر چه بگذریم از لحاظ هوش و استعداد سرآمد بود .
سپس به فکر تخریب و نوسازی خانه قدیمی افتادم ، در بانک مسکن متقاضی وام شدیم ، اما پیدا کردن ضامن مشکل عمده ای شد که در حل آن عاجز ماندیم ، سرانجام به این نتیجه رسیدیم که خانه را به نام مینا بزنیم و خودم ضامن او بشوم ، که مینا میگفت ای مرد حسابی تو با من چه فرقی دارد ، مهم راه اندازی مورد میباشد .
در نتیجه خانه به نام مینا و من ضامن شدم ، که وام را دریافت نمودیم و خانه را ساختیم . در طول این مراحل تحصیل مینا و ساخت خانه و پرداخت قسط ، بچه ها بزرگ و یازده دوازده ساله شدند .
اولین فاز بی وفایی همسر : روند زندگی ما اینگونه بود که مینا همسرم در هفته سه روز پاره وقت به دانشگاه میرفت ، و من که از مدتها قبل به لحاظ آسیب دیدگی کمر مقداری حقوق از کار افتادگی دریافت میکردم نگهداری بچه ها را عهده دار بودم ، لذا در یک شرکت پخش مواد غذایی یکی از دوستان نزدیکم مقداری حقوق میگرفتم و رویهم رفته جوابگوی زندگی و هزینه دانشگاه همسرم نیز میشدم ، حال ، بچه ها هم به مدرسه میرفتند که دخترم کلاس هفتم و پسرم نیز کلاس پنجم ابتدایی بود ، من و مینا هر کدام زودتر به خانه می آمدیم ، خانه را مرتب و غذا برای بقیه آماده میکردیم. هر زمان تحت شرایط فشار واقع میشدم ، سلامتی بچه ها را از خدا آرزو و شکر گذار بودم .
من در طول زندگی همیشه شکر گذار خدا بوده ام . سر به زیر و با شرافت زندگی کرده ام و هیچگاه راضی به آزار کسی و در هوس قطع نان کسی نبوده ام بطوریکه هر زمان در فشار زندگی احساس سختی میکردم ، همان لحظه با خود نجوا میکردم که این هم بگذرد.
روزی مینا تازه از دانشگاه تعطیل شده بود ، به خانه آمد ، به من سلام کرد وپرسید بچه ها از مدرسه تعطیل نشده اند ، ضمن خسته نباشید به او گفتم نه ، حدود نیم ساعت دیگه تعطیل میکنند، کیف را در گوشه ای کنار لباسهای خود گذاشت و به من گفت ، کمال جون ، با اجازه شما تا بچه ها می رسند من دوشی گرفته باشم _ بفرمایید عزیزم اگه چیزی لازم داشتی منو صدا بزن ، که تشکر نمود و گفت باشه عزیزم .
من روی کاناپه نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم ، در کنار دست چپم ، کیف مینا که روی مانتو شلوارش بود ، به نوعی توجهم را جلب نمود ، به عبارتی زیپ ناتمام کشیده کیف مرا برای دیدن محتوای آن ترغیب نمود ، راحت و بدون هدف دستم را به جیب کیف بردم ، تکه کاغذی تا شده به دستم رسید ، آنرا بیرون کشیدم
در یک نظر ، احساس نمودم باید یادداشت و یا یک برنامه امتحانی باشد ، و هرچه زودتر آنرا گشودم نا محتوای آنرا بخوانم .
چشمم روشن ، یک پیام عاشقانه بود ، یک لحظه روحم معذب و به هم ریختم ، نوشته با این مضمون شروع شده بود ،
مینای محبوبم ، وجود زیبا ، استیل مناسب و چشمان جادویی و شاعرانه ات زیباترین چهره یک کاراکتر منحصر به فرد را رقم زده است ، در عجبم با این همه امتیاز چگونه حاضر به زندگی با آن یارو شده ای ، امیدوارم هرچه زودتر ، این قیافه قناص غزل خداحافظی را بخواند و به هم برسیم .
آن روز برای اولین بار در زندگی طعم تلخ شکست را چشیدم ، در مدتی کوتاه ، پاهایم یخ زد و رخوتی بی سابقه وجودم را در برگرفت . اما به خاطر این بچه های بیگناه که در راه بودند ، یک نوار شاد بر ضبط صوت گذاشتم و خودم را به آن راه زدم ، تا دست کم ناهار بچه هایم برایشان گوارا باشد و طعم تلخ این فاجعه بر آرامش آنها اثر منفی نگذارد .
به میان حیاط خانه رفتم و از خداوند بزرگ طلب کمک کردم و خودم را به او سپردم ، اما احساس کردم ریزش کرده ام . و از درگاه خداوند به خاطر این درد بی درمان آرزوی مرگ میکردم . قبل از خارج شدن مینا از حمام ، نامه را سرجایش گذاشتم و سعی نمودم خیلی عادی و شناور با مینا روبرو شوم
قریب یک ماه ناراحتی روحی ، به کلیه ام آسیب زده بود و احساس مشکل کلیه، اولین ماحصل آن بی وفایی شد ، در واقع تصمیم خونسردی من به خاطر این بود که نخواستم آشیانه فرزندانم خراب شود ، حساب میکردم ، من که شکستم ، اما بچه های نوجوان ، نابود نشوند . شبی ....ادامه دارد