چل درجه زیر پوست شب ، قسمت چهاردهم
کمال میگفت: آن روز عصر به سمت ترمینال میروند تا بلیط مسافرت تهیه نمایند ، از بخت بد ، غلام که با اتوبوس خودش در حال دور زدن از بلوار ترمینال است ، آنها را می بیند ، فورا ماشین را به دست راننده میسپارد وآنها را تعقیب میکند، که در نهایت در باجه تعاونی ، سر راه آندو سبز میشود، دست روی شانه عقیل گذاشته و میگوید: رفیق ، قرار ما این بود ؟ حالا به سلامتی کجا؟_ قصد داشتیم قبل از جدایی ، زیارتی رفته باشیم ، غلام عقیل را خطاب کرده و میگوید، اگر قدم بردارید ، نخست ، به عنوان جعل اسناد، چک را به بانک اعلام میکنم، سپس هر دو نفر شما را به سزای اعمالتان میرسانم، و دیه را می پردازم ،
آرام خانم ، به غلام التماس میکند، که بیا به خاطر خدا از ما بگذر ، هر کوچه و برزن دهها دختر مجرد و صدها زن بیوه پرسه میزنند، برو و انتخاب گن ، و اینگونه آشیانه ما را به آتش نکش ، اما غلام گچکار که مجنون و دیوانه ی یک عشق ممنوعه شده است ، دست بردار نبوده و ادامه میدهد، به روحم فشار وارد گردد ، شما را میکشم . که همان لحظه آن زن و مرد نگونبخت به خانه باز میگردند.
غلام آنها را تا درب منزل تعقیب میکند و مجددا تکرار میکند، آنچه قول داده ام ، پول کمی نیست ، به بخت خودتان پشت نکنید .عقیل دست به جیب شد و دو دستی چک را به غلام تحویل نمود و گفت ، چک خدمت خودت باشد ، زیرا من به قانون و نحوه استفاده از چک آشنایی ندارم ، به موقع ، آنرا نقدا از شما دریافت خواهم کرد . آرام خانم به غلام گفت ، دو روز به ما فرصت بدهید تا مقداری وسیله که به رسم امانت نگهداری نموده ام ، به صاحبش تقدیم کنم و ملزم میشوم ، که از عقیل جدا گردم .
عقیل و همسرش دل شکسته به منزل باز میگردند، هر دو حیران از اینکه چگونه از این کلاف سر در گم خارج شوند ، گریان از این سرنوشت تلخ ، ناله ی بی کسی سر داده و هر یک در خلوت خود دست به دعا میشوند
آرام خانم ، در حالی که با خدای خود راز و نیاز میکند، با صدای بلند ، بانگ می آورد ، ای خدای جهانیان کجایی ، تا گریبان این ظالم را بگیری ، پروردگارا ، این درست است که ، هرکس قدرتی یافت ، غیر قانونی و غیر شرعی بر جان و نان و ناموس دیگران دست بکشد و بگوید ، من میخواهم، زیرا قدرت دارم ، ای خالق جهانیان ، اگر حق مظلوم را باز نستانی، هر جا که ترا ببینم و احساست کنم ، گریبانت را خواهم گرفت .
آرام خانم در حالی که همسرش را روحیه و دلداری میداد، افزود ، غلام گچکار چشم بصیرت و شعور ندارد ، این مرد هفتاد و چند ساله خیال میکند، اگر با من زوج شود ، قالیچه سلیمان را فتح کرده و روی اریکه خوشبختی ، بر لبه حوض کوثر می نشیند ، بیچاره خبر ندارد که من همانم که زن او دارد ، در چشمان کور و گمگشته اش ، من منحصر به فرد هستم ، مرد درمانده که شهوت و قدرت پول چشمانش را بسته است ، در دامنه دید خود ، مرا حوری میبیند، اما بدان شاید آن مرد به زور بر جسم من غالب شود ، که باز من آنرا غیر ممکن پیش بینی کرده ام ، لذا به جز عقیل همسرم، کسی در خانه دل من جای ندارد .
ببین همسرم ، ما باید وانمود کنیم که اوضاع به نفع غلام رقم خواهد خورد ، و اینکه من از تو جدا میشوم ، و گرنه در وهله اول ترا به قتل میرساند، که عقیل میگوید: به نظرت من از زن و زندگی خودم در مقابل این زورگیر بگذرم ، که آرام میگوید فعلا غیر از این چاره ای نداریم .
عقیل گفت من درست نصف این مرد عمر کرده ام ، میتوانم دست خالی هم که شده او را از پای درآورم ولی" که آرام در کلامش پریده و میگوید، آنگاه تو بازنده میشوی ، پس بدان حماقت ترا به منزلگه یار نمیرساند ، لذا باید صبوری پیشه کنی .
در پایان این بحث و جدل ، زن بی نوا میگوید تو از این خانه برو مطمئن باش که دست غلام به من نمیرسد حتی اگر در این ورطه جانم را از دست بدهم . تحمل داشته باش ، شاید خدا خواست و برای همیشه از شر این مستبد خلاص شدیم .
در اینجا امیر پریشان میشود و در حالی که دو دست خود را بر کف سر میگذارد، میگوید، آیا عقیل و همسر شرعی و قانونی تسلیم غلام میشوند، که کمال میگوید: عجله نکن ، هنوز عمق فاجعه را ندیدی ، فعلا آرام باش .
عقیل و آرام خانم بر خود مسلط شده ، با روحیه ای مضاعف هم پیمان میشوند تا آخرین قطره خون یکدیگر را تنها نگذارند . از روزنه درب حیاط نگاهی به خیابان کرده غلام را در حال پارک کردن ماشین مشاهده میکنند.
لحظه ی جدایی شتابزده میرسد، ناقوس بریدن دو قلب که تا کنون عاشقانه از جان و دل برای یکدیگر مایه گذاشته اند به صدا در میآید. گچکار ناجوانمردانه شصتی زنگ حیاط را می فشارد ، همزمان قلب عقیل به هم فشرده شده و از سر ناچاری سیگاری فندک میزند، همسرش آرام خانم ، چادر بر سر درب را میگشاید. آرام خانم با حالتی التماس گونه میخواهد دست غلام را ببوسد که از آنها بگذرد ، غلام مانند گرگ زوزه کشان ، خروشیده و گفت من مسخره شما شدم ؟
آرام خانم میگوید: حالا که اسرار میکنی ، به چندین شرط که باید بپذیری _ بگو_ پول را نقد ، بطوریکه نصف به من و نصف دیگر به غلام ، پس از شروع زندگی من و تو ، ملتزم شوی ، یک دختر خوب و باخانواده برای عقیل خواستگاری نمایی ، هزینه ازدواج او را قبول نمایی ، وگرنه من قلبا از تو خوشنود نخواهم شد . غلام گفت بدانید اگر حقه و نارو به من زده باشید ، با دو گلوله شما را به جهنم خواهم فرستاد .
آرام خانم به غلام میگوید: من به لحاظ شرم در خانه هستم ، تو خود وظیفه داری که مرا شرعی و هر طریق که جایز میدانی صیغه نمایی .
غلام گفت ، نخست ترا نکاح میکنم ،آنگاه پس از مدتی دیگر و اینکه مهلت قانونی تو و عقیل سپری شود ، بطور رسمی شما را عقد خواهم کرد ، غلام ناجوانمردانه به قول خود پشت پا زده و تنها ده میلیون به آرام خانم و بیست میلیون به عقیل میدهد و در واقع باید گفت مرد تبهکار ، عملی خلاف در خلاف انجام میدهد.
غلام به آرام خانم گفت : شما همینکه تصمیم به جدایی از عقیل گرفته باشی ، از نظر شرعی کفایت میکند، بقیه کار که ، آنرا قانون و سند نام گذاری نموده اند ، یک کاغذ بازی بیش نیست و آن تنها دست ساز انسانهاست ( منتفی کامل قانون و شرع مقدس به نفع خود) ، پس شما آمادگی داشته باشید ، به امید خدا غروب خدمت میرسم ، نیاز به پخت و پز ندارید ، تماس میگیرم تا غذای آماده برایت بفرستند ، چند روز دیگر یک منزل ویلایی برایت رهن میکنم ، تا در کمال آسایش در خانه خودمان باشیم ، آنگاه لوازم نو و پیشرفته برای تو ، همسر خوشگلم خریداری میکنم ، سپس کلیه لوازم فعلی و خانه را به عقیل مسترد مینماییم .
در فرصتی مناسب زنی بیوه و سازگار با عقیل برایش خواستگاری میکنم ، غلام به عقیل میگوید، چند روزی در هر جایی که مناسب میدانی سپری نمایید ، تا هفته آینده که منزل و کلیه لوازم شما را تحویل نماییم .
غلام خیلی راحت و آسان به نابود کردن یک زندگی و یک کلبه فقیرانه کمر همت بسته ، و خود بر خلاف خدا و شریعت قدم برمیدارد.
پس از رفتن غلام ، آرام خانم ، چادر را انداخت ، روسری را از سر کشید و دو دستش را دور گردن عقیل حلقه زد و گفت : محبوبم نیک بدان ، سر و گیسوانی که روی بازوی مردانه تو قرار نگیرد ، برای گور و همنشین با مور آفریده شده است ، عجب مرد احمقی ، خنده بلندی کرد و گفت : شتر در خواب بیند پنبه دانه . غلام احمق خیال میکند اگر با من هم آغوش شد ، فردا خورشید به طریق دیگری طلوع خواهد کرد، پول و قدرت چشم بصیرت را از او گرفته ، و نمیداند، من همان دارم که زن او نیز دارد ولی بدان آن احمق با جان خودش در بازی است و جز نابودی ثمری برایش ندارد .
غلام و مشورتی دیگر با خانواده : در حالی که از شوق و هوس ، ترانه ی عاشقانه ای زمزمه میکرد وارد خانه شد ، میلاد مشغول تماشای تلویزیون و زینب همسرش ، سجده پایانی نماز را به جا می آورد . حال همسر عزیز من چطوره ؟ زینب جان تو بهتر از هر کسی میدانی، در طول این زندگی هیچگاه از ترس به کسی سلام نکرده و جواب سلام کسی را با دلهره جواب نداده ام ، بلکه تنها به خدا پناه برده ام ، در طول هشت سال جنگ تحمیلی بیش از دیگران به جبهه کمک نموده ام ، اغلب سرداران خدمات مرا فراموش نکرده و به خاطر دارند ، میخواهم با اجازه شما دستی به سر آرام خانم ، زنی که همسر بی رحم او تنهایش گذاشته است بکشم .
زینب گفت ، خوبه به سلامتی ، تو میخواهی او را از تنهایی نجات بدهی ، آفرین چه مرد بزرگ و باصلابتی. مرد ناحسابی ، از هر چه که بگذریم ، هنوز چهلم دختر خودت مینا نرسیده ، تو چگونه وجدانی داری ، داماد که هیچ ، از نوه هایت ماری و نیما شرم نداری ، تو خدا شناسی ؟ کدام خدا را میشناسی ؟ تصمیم به نابودی زندگی کارگری ملهوف و زنی رنج دیده را گرفته ای ،اسم خودت را انسان میگذاری؟ وجود تو انبوهی از باروت است که با رعد کوچکی ، شهری از نحوست وجودت به آتش کشیده میشود، فقرا و ضعفا را تهدید میکنی و به ناموس آنها تجاوز میکنی و برای تضاهر خود را خدمتگزار جبهه و جنگ به رخ مردم میکشی و خود را وارسته به مردم ساده لوح قالب میگردانی ، فکر نمیکنم خاک ترا تحویل بگیرد و آتش هم که از تو شرم دارد ، مطمئن باش هر که باد کاشت ، روزی طوفان درو خواهد کرد .نگاهی به اطرافت بینداز ، چی داری ، کدام خانواده آبرومند ، من زینب که همسر تو هستم ، روزانه به پدر و مادرم دشنام میدهم که مرا به تو سپردند و روزگارم را تباه کردند ، زمانی که آن دختر کورد زبان با صلابت را دیدم ، آن شهناز زیبایی که با چشمانم دیدم ، یک زن خوش خلق ، باشخصیت ، پزشک بزرگوار ، در دل گفتم ، خدا به این زن رحم کرده که از چنگال تو نجات یافته است .
مراسم ختم دخترمون تمام نشده است که پدرش حجله بسته و امشب میخواهد مرد هفتادو سه ساله داماد شود .
غلام گچکار که بیش از این تحمل حرف حق و واقعیت را نداشت ، فریاد کشید بسه دیگه بی شعور ، این همه روضه خواندی خسته نشدی ؟ من چه گناهی کرده ام ، اجازه زندگی خودم را ندارم ؟ به زن بی سرپرستی رحم کردن جریمه دارد ؟ مگر که بساط ساز و ضرب راه اندازی کرده ام ، انگاری که خانم جمیله میرقصد و خوانندگان ترانه میخوانند، گناه بزرگ من این است که دست بی نوایی را گرفته ام و شکمی گرسنه را سیر میکنم ، این تمام شد و در حیاط روی صندلی مشغول سیگار کشیدن شد . ادامه دارد ......