وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چشمانم هنوز تشنه دیدن توست ، قسمت ‌پنجم ، دانشگاه شیدا .

حمیدرضا رشیدی دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴، 18:14

در اینجا به یاد خاطره ی شیرین قبولی خودم و شوری در دانشسرای تربیت معلم افتادم . درست به یاد دارم ، اواسط دهه هفتاد شمسی بود ، که علاوه بر اینکه همزمان به کسب مدرک دیپلم نائل آمدیم ، بلافاصله در آزمون معلمی نیز قبول شدیم و در دانشسرا پذیرفته شدیم ، از آنجایی که هر دو سوگلی و ارشد خانواده بودیم ، به لحاظ دوستی و موانستی که بین دو خانواده بود ، جشن مشترکی برای ما ترتیب داده شد ، اقوام و دوستان در این مراسم شرکت نمودند و موفقیت ما را شادباش گفتند .

چند ماه پس از قبولی و وپذیرش در آن مرکز آموزشی ، آنچنان که خانواده ما علی‌الخصوص مادران از احساس و عشق پر شور ما خبر داشتند ، خانواده من، شوری را خواستگاری نمودند ، که انصافا عمو بهزاد در آن جلسه ،سنگ تمام گذاشتن و گفت من شوری دخترم را بدون هیچگونه پیش شرطی به دوست و برادر عزیزم امیرخان هدیه مینمایم ، امیدوارم این وصلت برای هر دو خانواده خیر باشد .

خاطره اولین سال نامزدی : پس از موافقت و انعطاف و تساهل بهزاد خان ، پدر و مادرم ، من و شوری را به بازار بردند و برای هرکدام از ما یک حلقه نامزدی خریداری نمودند و شب هنگام در یک محفل دوستانه و فامیلی رسما" نامزد شدیم .

یک ماه پس از آن مراسم افسانه ای ، هر دو خانواده عازم مشهد مقدس شدیم ، در جهت رفت از جاده شمال عبور نمودیم و در برگشت از جاده سمنان آمدیم ، آنچنان که هر چند کیلومتر ، بین راه چادر را بر پا نموده و استراحت می‌کردیم.

با ورود به مشهد ، در یک مسافر خانه دو اتاق در جوار یکدیگر به قصد ده روز اجاره کردیم . ما به دو دسته تقسیم شدیم ، پدرم و بهزاد خان با فاصله از ما به سلیقه خود گشت می‌زدند، من و شوری با مادرم ، سحر خانم ، زری خواهرم و شهره دسته دوم را تشکیل می‌دادیم.

در آنجا به سلیقه مادرم و سحر خانم ، من و شوری صیغه هم شدیم تا اینکه محرم و از نظر شرع و شریعت برخورد مان مباح باشد .

مادرم و سحر خانم از همسران خود خواستند تا دیگر زیارتگاه اطراف مشهد را رفته باشیم ، علاوه بر آن موزه آستان قدس را نیز دیدن نماییم ..

با انجام صیغه، دست و بال من و شوری آزادتر از قبل شد و بنا به پیشنهاد او گشت دو نفره زدیم ، که شوری از من خواست تا به سینما برویم ، درست به یاد دارم که فیلم ایرانی قرمز با بازی هدیه تهرانی و محمد رضا فروتن بر روی پرده سینما بود ، شوری به من گفت جمیل من این فیلم را دوست دارم ، قبلا دوستان در مورد آن برایم تعریف نموده اند .

من به گیشه سینما رفتم و بلیط آن فیلم را تهیه نمودم ، با شروع سانس، داخل شدیم و بر روی صندلی نشستیم ، از اینکه هر دو خیلی راحت با هم حرف میزدیم ، شوری ذوق می‌کرد و دمی دستانش را از دستهایم جدا نمی‌کرد،

شوری جون _ بله جونم _ از من فاصله نگیر ، بگذار به هم چسبیده باشیم تا بیشتر آرامش و امنیت خاطر داشته باشم _ باشه جمیل جان ، ولی بدان که نزاکت و ادب در هر محیطی لازم است ، لذا فراموش نشود که ما هر دو معلم هستیم _ درسته شوری جان ، قبول دارم . راستی عزیزم ، خواستم بگویم که کمتر از عطر و ادکلن استفاده نمایی _ چطور مگه _ این را قبول دارم که آدمی باید از بوی خوش استفاده نماید ، ولی من بوی عرق ترا بیشتر دوست دارم _ وای ، جمیل این حرفها چیه دیگه ، نمی‌دانم، شاید تو دیوانه هم باشی _ آره شوری جان من از قدیم دیوانه ام _ با حالتی جدی تر گفت دیوانه چی ؟ _ دیوانه عشق _ وای ، خدا مرگم بده ، عشق کی ؟ _ عشق تو ، مگه فراموش کردی از کودکی تا به حال عاشق تو هستم ، و دوست دارم تا لحظه ای که زنده ام ، دمی از تو جدا نشوم _ جمیل جان من هم ترا تا پای جان دوست دارم ، از قلب پاک و رئوف تو ، خدا را سپاسگزارم و امیدوارم که هیچوقت سایه تو از سرم کم نشود . _ اوه شوری جان ، بیا نزدیک تا از بوی تو مست شوم _ جمیل نکنه امروز ، پاک دیوانه شده ای ، چته پسر ، یا اگر میخواهی تا به کنترلچی سینما بگویم تا ، یک خوشخواب دو نفره برایت فراهم بکنند ، وای از دست تو ، _ اگر این کار را بکنی ممنون میشوم _ بسه دیگه ، خودتو لوس نکن ، این بچه بازی‌ها چیه ،

به هر حال فیلم به پایان رسید ، و اگر چه تمام حواس من به شوری بود ، اما این یک خاطره زیبا بود که هیچگاه فراموش نخواهم کرد .

اگر چه هنوز یکسال دیگر به پایان تحصیلات دانشسرای ما مانده بود ، اما من از مادرم خواستم تا چنانچه پدرم اجازه نماید ، بساط عروسی مهیا گردد ، تا با آرامش و امنیت روانی بهتری زندگی نمایم . ‌

این خواسته ابتدا برای پدرم سخت بود و او عقیده داشت تا درس هر دو نفر ما به پایان برسد ، لذا مادرم از او می‌خواهد که حتما موافقت نماید ، که پدرم برای رضایت باطنی من قبول می‌کند ‌

خدا را شاهد میگیرم که با شروع زندگی من و شوری به یک آرامش شیرین رسیدم ، چندی بعد هر دونفر ما با یک معدل خوب فارغ تحصیل و دبیر ریاضی آموزشگاهها شدیم ، دو سال پس از شروع زندگی خداوند شیدا را به ما عطا نمود ، زندگی ما شیرین و به خوبی پیش می‌رفت، در کمتر از پنج سال به واسطه وام بلند مدتی صاحب خانه شدیم و به منزل خودمان اسباب کشی کردیم .

چند روز پیش که شیدا را به حوزه امتحانی رساندم ، در آن فاصله ای که او در جلسه امتحان بود ، من نیز کار جلوبندی ماشین و تعویض روغن را انجام نمودم .

در این زمان که من شیدا را به حوزه رسانده بودم ، پدر و مادر شوری و دو خانواده دیگر از اقوام نزدیک جهت ادای تسلیت به خانه ما می آیند ، مادرم به زری خواهرم تلفن می‌زند تا جهت پذیرایی هر چند مختصر او را یاری نماید . عمو بهزاد و سحر خانم مکرر احوال شیدا را می‌گیرند، در این اثنی مادرم می‌خواهد که به من زنگ بزند تا در برگشت و آوردن شیدا ، سریعتر عمل نمایم ، پدر و مادر شوری با توجه به روح حساس من ، این اجازه را به مادرم نمی‌دهند.

در ضمن پدر و مادر شوری پیشتر در مراسم غسل و خاکسپاری پدر به خانه ما آمده بودند ، که اینک دومین باری بود که جهت تسلیت مجدد به شوش آمده بودند .

عمو بهزاد پدر شوری حدود ده سال پیش به اهواز مهاجرت کرده بودند ، آنها از مادرم قول می‌گیرند که شیدا را پس از امتحان چند روزی به منزل پدر بزرگش بهزاد ببرم .تا مدتی پیش آنها بماند .

من بیش از بیست سال از عمرم را یک زندگی عاشقانه در کنار شوری گذراندم ، با اینکه ، همسرم و من به یک اندازه حقوق دریافت می‌کردیم لذا هیچگونه تنش و جر و بحث به دور از منطق نداشتیم ، در طول زندگی سالانه تفریح و مسافرت بخش عمده ای از زندگی ما را تشکیل می‌داد. همسر گرانقدر من با توجه به روح حساس و عاطفی من ، همیشه ملاحظه و مراقبت می‌نمود، اگر دمی از کوره درمیرفت، لحظه ای بعد ، عذر خواهی و صورتم را می‌بوسد.

زندگی کوتاه و زناشویی ما با عشق و آرامش عجین شده بود ، هیچگاه قهر و دلخوری در آن اندک سایه ای نداشت ، چند سال پیش جهت شرکت در یک جشن عروسی ، شوری همسرم و شیدا چند روزی را به اهواز رفته بودند ، که من ساعاتی بعد از حرکتشان بغض گلویم را فشرد ، و شروع به گریه نمودم .

پس از آن حادثه تلخ و بد اقبالی که سرنوشت همسرم را از من گرفت تا به امروز سایه تلخ تنهایی و افسردگی دمی از من جدا نگشته و چون خوره وجودم را می‌خراشد

مدتی پس از آن تصادف و بد بیاری که دامنم را گرفت ، لوازم زندگی را در انبار جمع آوری کرده و در آنرا قفل نمودم ، من و شیدا لباسها و مقداری لوازم شخصی خود را جمع آوری نمودیم و به خانه پدری نقل مکان کردیم .

از آن زمان من خانه را به بنگاه سپردم ، که آنهم به صورت رهن به زن و مرد جوانی تحویل داده شد ، که اینک در آن زندگی می‌کنند.

در حالی که کنار باغچه نشسته و خاطرات تلخ و شیرین را مرور مینمایم ، صدای مادرم زنجیره افکارم را گسست ، که از من می‌خواهد، شیدا دخترم منتظر من است تا ناهار بخوریم .

پس از صرف غذا ، شیدا به کمک مادرم ، مشغول شستن و خشک کردن ظروف غذایی شد ، که دقایقی بعد ، گفت بابا _ بله دخترم ، عزیزم چیزی خواستی بگویی ؟ _ خواستم یک خبر خوش به تو برسونم ، اما خواهشا ، هیجان زده نشوی _ باشه دخترم ، _ صبر کن دستانم را بشویم الان برایت تعریف میکنم _ باشه بابا ، منتظرم ،.

در دل گفتم ، نه دخترم ، کدام هیجان ، من ، نه دلشوره ای دارم و نه هیجانی ، درست زمانی که مادرت مرا ترک کرده است ، نه دلخوشی دارم و نه شوقی ، و نه ذوقی ، تمام بی قراری من دیدن محبوبم شوری بود ، به جز سلامتی دخترم ، هیچ امید و اشتیاقی دلم را نمیلرزاند

اما جلو خودم را گرفتم و دم از شکایت فرو بستم ، زیرا نمیخواهم این سستی و ناامیدی بر تنها فرزندم سایه اندازد .

شیدا رسید ، در حالی که دستانش را دور گردنم پیچانده بود گفت : فردا نتایج کنکور را اعلام میکنند ، به دلم برات شده است که در رشته خوبی قبول خواهم شد، صورتش را بوسیدم و گفتم به سلامتی ، آفرین به تو دختر خوبم ، که شیدا به اتاق مادرم رفت و مشغول استراحت شد . . ادامه دارد ، از لطف و متانت شما سپاسگزارم ..

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها