وبلاگ نویسنده حمید رضا رشیدی

نوشته های نویسنده و فرهنگی بازنشسته حمید رضا رشیدی

چشمانم هنوز تشنه دیدن توست ، قسمت دوم

حمیدرضا رشیدی جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴، 13:52

جمیل بیا می‌خواهیم ناهار بخوریم _ باشه مادر جان تا شما غذا بکشی من هم آمدم . این درست در حالی بود که پدر بیمارم ، دقایقی پیش غذای رژیمی خودش را صرف کرده بود و مشغول تماشای تلویزیون بود .

پدر جمیل اوضاع نرمالی نداشت ، روز به روز نحیف و تحلیل میرفت ، پزشکان از بهبود او و برگشت به سلامتی کامل قطع امید کرده بودند ، جمیل برای سرگرمی او چندین فیلم باب طبع و علاقه اش در گنجه ی تلویزیون گذاشته و هر بار برنامه ای را تماشا می‌کرد تا اینکه مشغول باشد و به ندرت در فکر بیماری و فرجام این کهنه درد قرار بگیرد .

جمیل و دخترش در کنار مادر غذایشان را خوردند ، شیدا طبق معمول صورت پدرش را بوسید و به اتاق خودش رفت .

جمیل به میان حیاط رفت و در کنار باغچه بر روی صندلی آرام گرفت ، سیگارش را روشن کرد و در رؤیای خوش روزهای زندگیش با شوری قرار گرفت ، به لحاظ معده مملو از غذا ، بدنش کرخ شد و خود را در میان خانه خودش میدید ( جمیل مدتی پیش که شوری را از دست داد ، مقدار فابل توجهی از وسایل خانه را به منزل پدری جابجا نمود و بقیه را در انباری خانه گذاشت و درب آن را قفل نمود ، خانه خودش را به مستاجر سپرد و به منزل پدری آمد ) . در حالی که روی صندلی نشسته بود به خواب رفت ....

سلام شوری خوشگلم، از کجا میای ؟ خندید و گفت زیاد دور نیستم ، اتفاقا مرتب تو و شیدا را می بینم و رصد میکنم ، ببین عزیزم بارها هم به تو گفته ام ، مواظب دخترمون باش ، تا من هم آرام باشم ، شوری جان بگذار من هم یک کلمه حرف بزنم ، اینجور که نشد ، عشقم ، امیدم، بدان و آگاه باش که مهمترین و بهترین اتفاق زندگی منی ، همیشه دوستت دارم و خواهم داشت ، اما چگونه طاقت آوردی و از من جدا شدی ، حالا التماست میکنم و از تو میخواهم که برگردی ، بابت آن اتفاق که من مقصر صد در صد نبودم ، استدعا دارم که منو ببخشی و برگردی ، حالا آماده شو ، بپوش ، تا با ماشین برویم خانه ی خودمان .

ببین جمیل جان ، بهتره که به خدا توکل کنی و بدانی که بین من و تو حایلی ایجاد شده که دستمان به هم نمی سد، اما برای تو و تنها یادگاریم دعا میکنم که همیشه تندرست باشید ، مواظب خودت باش، _ شوری واقعا خیلی بی انصافی ، من بعد از تو دلخوشی ندارم ، اگه ادعا میکنی که مرا دوست داری باید همین حالا برگردی _ تو هم اگه مرا دوست داری باید دلسرد نباشی و چون همه مردان زندگی خودت را ادامه بدهی ، زیرا شیدا بعد از من به پدرش نیاز دارد ،

شوری در حالی که کنار باغچه دستانش را روی زانوی جمیل گذاشته بود ، صورت همسرش را بوسید و گفت ، تو و دخترم را به خدا سپردم و ناپدید شد ، که جمیل فریاد کشید ، عشق ابدی من برگرد برگرد بر... که یکباره از خواب آرام و زیبایش برخاست و گریه را سرداد ، در این حال مادرش درب حال اتاق را باز کرد و گفت : جمیل داشتی با کی حرف میزدی ، وسط روز روشن خواب کی را می‌دیدی؟ که جمیل گفت چیزی نیست مادر ، راحت باش . جمیل مجدد سیگاری روشن کرد و گفت کاش میمردم و به این روز نمی افتادم ،

عصر روز بعد شیدا از مدرسه آمد ، یکسره به اتاق پدرش رفت ، ضمن بوسه بر گونه ی بابا به او گفت : پدر عزیز، مدیر مدرسه این نامه را به شما داده است که فردا در جلسه ی انجمن مربیان شرکت داشته باشید ، باشه عزیزم حتما شرکت خواهم کرد .

روز بعد جمیل به سفارش شیدا دخترش و نامه مدیر مدرسه ، نخست خود را آماده کرد ، کت و شلوار کرم رنگی که چندی پیش شوری همسرش به عنوان روز مرد برایش خریده بود را پوشید و با ماشین عازم مدرسه شد . پس از قدم گذاشتن به سالن اجتماعات ، مورد اسقبال عوامل مدرسه قرار گرفت ، بیشتر آنها همکاران سابق او و شوری بودند ، در محل روی صندلی قرار گرفت ، جلسه آن روز با خوش آمد گویی مدیر شروع شد و رئیس شورا بیاناتی ایراد نمود ، مسائل و مشکلات ابراز گردید و در پایان صورتجلسه را امضا نمود و محترمانه از آنجا خارج گردید .

جمیل پس از خارج شدن از محیط آموزشگاه ، چشمش به فضای سبز روبروی مدرسه افتاد ، در آنجا بود که با خود گفت : یادش به خیر انگار همین دیروز بود که این محل هنوز چمن نشده بود و یک زمین خشک بود ، محیط آنرا بلوک گذاشته بودند ، من و شوری قرار گذاشته بودیم که پس از تعطیل شدن از مدرسه با هم نشسته و بستنی بخوریم .

از قبل با شوری هماهنگ کردم تا کدام روپوش را بپوشد که من از بین دخترها او را بشناسم و به اشتباه نیفتم ‌

چه روز خوبی بود ، هنوز دقایقی از زنگ تعطیل نگذشته بود که من دختران زیادی را می‌دیدم که دسته دسته ، کلاسور را روی سینه گرفته و با ژست و دلبری مخصوص به خودشان از کنارم رد می‌شدند، دلم شور میزد که نکنه من غفلت کرده باشم و محبوبم از کنارم گذشته باشد ( زیرا در آن سال‌ها هنوز تلفن همراه پا به عرصه نگذاشته بود ، تازه بیشتر خانه ها خط معمولی هم نداشتند ، چه رسد به همراه) که شوری محبوب من با تیپ منحصر و جادویی در کنارم ظاهر گردید ، هنوز کاملا به من نزدیک نشده بود که دیوانه وار و غیر عادی گفتم ، خوش آمدی عشق دوران کودکی ، یار دبستانی من ، شوری خندید و گفت مواظب باش ، خدای نخواسته فردا پرونده سنگینی روی شانه های فقیرانه مان نگذارند ، که گفتم نترس ، کاملا حواسم رو جمع کردم ، شوری نشست و من فورا یک بستنی خانواده گرفتم و همه ی آنرا خوردیم .

شوری برایم دریچه ای به سوی زنده ماندن ، روزنه ای از دل تاریکی‌ها به سمت نور بود ، شبنمی به گل سرخ و جرعه آبی که زندگی را به تشنه ای باز میگرداند ، توده ابری که شادی و امید را به دشتی خشک و بی رمق هدیه دهد و خورشیدی که زمین یخ زده را کوره راهی بخشد تا بیماری از آن جاده سرد و تاریک به طبیب برسد . او عشق بود ، امید بود ، تسکین دهنده ای توانا بود تا آرامش و نویدی را به دردمندی ارزانی بخشد .

از اوان کودکی در پی دستان لرزان عاشقی صدیق که دسته گلی برای همسرش مهیا کرده بود و با شوق و امید تقدیمش دارد شاخه گلی از آن دسته گل بر زمین می افتد ، همچنان بر زمین ماند تا دستان کوچک شوری آنرا از زمین بردارد ، در اینجا بود که عشقی در لابلای قلب دو کودک متولد شد و به بطن وجود آن دو امید و روشنی بخشید ، که ما عاشق یکدیگر شدیم ، اگر چه مفهوم آن برای هیچکدام از ما روشن نبود .حال باشد که اگر عاقلم و یا دیوانه ، تنها یک بار قلبم را به شوری هدیه دادم و هیچگاه شخص دیگری جایگزین او نخواهد شد .

دست قضا ما همسایه دیوار به دیوار ، ماحصل وصلت دو خانواده صمیمی و دلسوز من و شوری بودیم ، درست در طول بیست سال همسایگی در کنار موانست، روزهای جمعه از ده صبح تا چهار بعد از ظهر ، در طبیعت زیبا کنار هم روزگار را سپری می‌کردیم .

جمیل و شوری بارها با هم قرار عاشقانه می‌گذاشتند ، خوشبختانه مادران آن دو کم و بیش از ماجرا و این عشق پر شور با خبر بودند که هیچگاه پشت فرزندان خود را خالی نمی‌کردند ، خیلی راحت به هم عشق می ورزیدند و کسی به آنها گیر نمی‌داد، فراموش نشود که جمیل و شوری همیشه با درایت حدود و خط قرمزها را رعایت می‌کردند تا گرفتار مشکل و اینکه انگشت نمای غریب و آشنا نگردند .

شیدا از اینکه پدرش در جلسه انجمن مدرسه شرکت کرده بود ، خندان و خوشحال صورت پدرش را بوسید ، که جمیل گفت شیدای زیبای پدر ، من علاوه بر وظیفه ، کار دیگری نکردم ، که شیدا گفت ، دیگه چوبکاری نکن ، ممنونم از زحمت شما ، از صبوری شما تشکر ، ادامه دارد ......

بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها